و اما بعد!!!!!!!!!!
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱  کلمات کلیدی: من و تو

سلام سلام صد تا سلام

من برگشتم بعد از یک تاخیر چند روزه!!!!

راستش اونقدر سرم شلوغ شده نگو.هم از نظر کاری هم از نظر خجالت 

خلاصه معذرت که دیر به دیر مطلب می نویسم.

می دونم که دوستای گلم منتظر هستن تا هم پاسخ مسابقه رو بدونن و هم اینکه اسامی 

برندگان مسابقه رو.

باید خدمتون عرض کنم که این عکس مربوط می شه به "آتشکده ری" یا "تپه میل" که قبلا" هم در موردش مطلبی در وبلاگم نوشته بودم.دوستانی که می خوان بیشتر در این مورد بدونن می تونن به پست "آتشکده ری(تپه میل)" مراجعه کنن.

از میون تمام جوابهائی هم که دوستان داده بودن تنها جناب آقای علی محمدبیگی موفق شده بودن پاسخ صحیح رو بدن که همین جا جایزه ایشون رو که یک "آفرین صدآفرین" است رو تقدیمشون می کنم.

البته دوستان دیگه هم حدسیاتی زده بودن مثلا" سرکار خانم منفرد اشاره ای به اینکه اینجا آتشکده است داشتند(که با این حدسشون بجای صدآفرین پنجاه آفرین تقدیمشون می شه) ولی خب فقط یک نفر تونسته بود جواب صحیح رو بده و "آفرین صد آفرین" رو نصیب خودش بکنه.

البته باید بگم که همه دوستانی که در این مسابقه شرکت کردن برنده هستن.پس آفرین صد آفرین به همه شما دوستان گلم.

 

پینوشت : نمی دانم که چه وقت و چه روزی به اینجا سرک می کشی ولی هر وقت که آمدی بدان که عمری مرا مدیون بزرگواریت کردی.به خاطر همه خوبیهایت یک دنیا تشکر و به خاطر همه بدیهایم یک دنیا پوزش.


 
با هوش خود کلنجار بروید(3) !!!!!!!
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٠  کلمات کلیدی: من و تو

دوستان گلم سلام و صد سلام

خوبین همگی که ایشالا؟

طبق قولی که داده بودم قسمت آخر مسابقه رو امروز برگزار می کنم و عکس کاملی از مورد مسابقه رو براتون میگذارم.

امیدوارم که تعداد دوستانی که موفق بشن به درستی حدس بزنن که این محل کجاست زیاد باشه تا برندگان جایزه "صدآفرین" هم زیاد باشن. 

 

پینوشت یک : راستش یه کامنت خصوصی داشتم از یکی از دوستان گلم که نوشته بود وبلاگم در مسابقه "جشنواره سفرنامه نویسی ناصر خسرو قبادیانی" جزء 18 وبلاگ راه یافته به دور پایانی مسابقه است.رفتم به سایتش سر زدم و دیدم بععععععله همینطوره.حالا قراره که روز پنج شنبه سه وبلاگ برتر معرفی بشن.امیدوارم که .....چشمک

پینوشت دو : نمی دونم که این مسابقه که برگزار شد تا چه حد مورد توجه بوده.اگه در این مورد نظر بدین که مسابقاتی این چنینی رو دوباره برگزار کنم یا نه خوشحال می شم ولی گفته باشم که جوایزش فقط در حد آفرین و صدآفرین و هزار آفرین و ....خواهد بودچشمک


 
با هوش خود کلنجار بروید(2) !!!!!!
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳٠  کلمات کلیدی: من و تو

سلام سلام صدتا سلام به همه دوستای گلم.خوبین که همگی ایشالا؟

طبق قولی که داده بودم این بار بخش بیشتری از عکس مورد مسابقه رو براتون به نمایش می گذارم. امیدوارم که بتونید حدس بزنید که اینجا کجاست.

شاید بد نباشه بدونید از تعداد 21 نفری که در مسابقه شرکت کرده بودن فقط یک نفر تونسته بود جواب درست رو بده.جناب آقای علی محمدبیگی تنها نفری بودن که تونسته بودن پاسخ صحیح رو حدس بزنن که همینجا اولین "آفرین صدآفرین" رو تقدیم ایشون می کنم و امیدوارم که همیشه در زندگیشون موفق و پیروز باشند.حالا باید صبر کرد و دید که چه کسی دومین "آفرین صدآفرین" رو نصیب خودش می کنه.

در ضمن اون دسته از دوستانی که حدس اولشون غلط بوده دوباره این فرصت بهشون داده می شه که در مسابقه شرکت کنن.توصیه می کنم که اینبار بیشتر دقت کنن.پس این شما و این هم عکس دوم.

 

 

پینوشت 1 : یکی از دوستان در خصوص جایزه مسابقه پیشنهاد داده که وبلاگ نفرات برنده اعلام بشه که دوستان خودشون به اون وبلاگها سر بزنن و "آفرین صدآفرین" بگن.به نظر شما این پیشنهاد چطوره؟

پینوشت 2 : باز هم می گم که سعی کنید به خاطر جذاب تر شدن مسابقه پاسخهای خودتون رو به صورت خصوصی بنویسید.لطفا" توصیه های ایمنی رو جدی بگیرید.چشمک

پینوشت 3 : قسمت بعدی مسابقه روز دوشنبه مورخ 10/11/90 پخش خواهد شد.


 
با هوش خود کلنجار بروید(1) !!!!!!!
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢  کلمات کلیدی: من و تو

دوستان عزیزتر از جانم سلام

خوب هستین؟روزگار بر وفق مراد هست که ایشالا؟

اون دوستانی که امتحان دادن چی؟اونها هم خوب هستن یا اینکه امتحانها حسابی....چشمک

ایشالا که هر جا هستین خوب و خوش و سلامت باشین.

و اما بعد

راستش این بار قصد داشتم یه مطلب دیگه از یکی از سفرهام بگذارم(حالا کدوم سفر بماند به وفتش) ولی یه دفعه یه ایده ای به ذهنم رسید.با یکی دوتا از دوستای گلم مشورت کردم و اونها هم پسندیدن.این شد که تصمیم گرفتم با این مطلب در خدمتتون باشم.

راستش این بار قصد دارم یک مسابقه برگزار کنم.البته همین اول کار بگم که به دلیل محدودیت های مالی امکان پرداخت جایزه مقدور نیست و برندگان باید تنها به یک "صد آفرین" قانع باشن.

مسابقه هم به این طریق برگزار می شه که قسمتی از یک عکس رو می گذارم و از شما دوستان گلم هم می خوام حدس بزنید که این عکس مربوط به کجاست.

مسابقه هم سه مرحله داره و هر مرحله هم یک هفته طول می کشه.در هر مرحله هم قسمت بیشتری از سوژه رو به نمایش می گذارم تا امکان حدس زدنش راحت تر بشه.

فقط یک خواهش.برای اینکه مسابقه جذاب تر بشه از دوستان می خوام تا جوابهاشون رو به صورت خصوصی برام بنویسن.اینطوری شانس خودتون رو برای گرفتن "صدآفرین" افزایش می دید.باشه؟

 و اما سوال مسابقه

به نظر شما عکس زیر مربوط به کجا است؟حدس بزنید و پاسخ بدید.شاید شما یکی از برندگان ما باشید.در ضمن هر نفر هم فقط  یکبار امکان پاسخگوئی داره پس حسابی دقت کنید.

 

 

پینوشت یک : همونطور که گفتم برای اینکه هیجان مسابقه بیشتر بشه دوستان لطف کنن و نظرات خودشون رو به صورت خصوصی بیان کنن.در پایان هفته سوم تمام نظرات دوستان به صورت عمومی در خواهند آمد مگر اینکه دوستی مایل به اینکار نباشه.

پینوشت دو : از همه دوستانی که لطف کردن و ترفیع من رو بهم تبریک گفتن صمیمانه تشکر می کنم و برای همه دوستانم موفقیت و سربلندی در زندگی فردی و اجتماعی رو آرزو دارم.


 
خوش به حال طرف!!!!!
ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٩  کلمات کلیدی: سفر

مجلس با شکوهی است.دور تا دور اطاق بزرگ عمارت بزرگان طایفه در کنار هم قرار گرفته اند.در دست هر کدام چپقی قرار دارد.چپقهائی که با نقش و نگارهای مختلف به خصوص تصاویر شکار مزین شده اند تا نشانگر شخصیت صاحب خود باشند.در میان جمع ریش سفیدان،جوان خوش بر و روئی نشسته است.به نظر می رسد این جوان امشب کانون توجه جمع باشد.سر بر زیر دارد.شاید شرم دارد از اینکه در چشمان پدر نگاه کند.همه منتظر هستند تا چیزی بگوید.

در اطاقی دیگر زنان،دختر جوانی را دوره کرده اند.هر کس در گوشش چیزی می گوید ولی ظاهرا" دختر هنوز به آنچه مقرر کرده اند راضی نیست.فکر می کند اگر باید جواب را بگوید،می بایست مهریه بهتری را طلب کند.آهسته در گوش دایه خود چیزی می گوید.پیغام گوش به گوش و دهان به دهان به جمع مردان می رسد.

جوان که از شرط دختر باخبر می شود،ناگهان سر برمی آرد.ابتدا نگاهی به چشمان پدر می اندازد و با صدای رسائی فریاد می زند"ارگ.نیمی از ارگ را نیز مهریه اش قرار می دهم".

در اطاق زنان ولوله ای به پا می شود.دختر با چشمانی که از خوشحالی برق می زنند آهسته در گوش دایه خود نجوا می کند.دایه با خوشحالی کل می زند و زنان دیگر هم همراهیش می کنند.

لبخند بر چهره جوان می نشیند و صدای"مبارک باشد مبارک باشد" از هر گوشه شنیده می شود.

 در 5 کیلومتری جاده گلپایگان به تهران و در شهر گوگد،یکی از قدیمی ترین و دیدنی ترین بناهای این سرزمین قرار گرفته است بنائی موسوم به "ارگ گوگد". 

تاریخ و زمان ساخت این بنا را به چهار قرن پیش نسبت می دهند.واژه گوگد به معنی "گاو بزرگ" ترجمه شده است.این ارگ دومین بنای خشت و گل ایران از نظر وسعت و بزرگی می باشد. 

تنها سند مکتوبی که از این بنا موجود است حدود 150 سال پیش ثبت گردیده است که نشان می دهد نصف بنای ارگ توسط شخصی به نام "علیخان بختیاری"(همان جوان اشاره شده بالا) به عنوان مهریه به همسرش واگذار شده است.(قابل توجه آقایان و البته کسانی که معتقدند مهریه های آنچنانی فقط مربوط به این دوره است). 

ارگ گوگد در مسیر جاده ابریشم قرار گرفته و در ساختمان آن وجود طبقات پائین و بالا نشانگر نظام طبقاتی در اجتماع آن روزگار می باشد به این صورت که استر و استربان در طبقه پائین و بازرگانان و افراد شاخص در طبقه بالا مسکن می گزیدند.

به اندازه این خمره سفالی و ابعادش خوب توجه کنید.بزرگی این خمره با توجه به دری که پشتش قرار گرفته قابل توجه است.

آخ که چه حالی می ده تو این خمره پر از چی توز طلائی باشه.بشینی جلوی ماهواره و ...... 

از این دژ در زمانهای صلح به عنوان کاروانسرا و در زمان جنگ یا حمله اشرار به عنوان دژ نظامی استفاده می شده است.سوراخ هائی روی دیوارهای مرتفع وجود دارد که از آن به عنوان سیستم امنیتی هشداردهنده استفاده می گردیده به این صورت که کبوترها را در این سوراخها اسکان می داده اند که شب هنگام با بیقراری و سر و صدای این کبوتران،متوجه ورود مهاجمین توسط قلاب و یا نردبان می شدند.

نام این وسیله "چون" است که در زمانهای گذشته جهت کوبیدن خرمن گندم استفاده می شده.  

فضای حیاط ارگ با انواع درختان تزئین گشته است که خستگی را از تن مهمانانش رفع کند ضمن این که حوض وسط حیاط ارگ که با کاشی های فیروز های تزئین شده است زیبائی حیاط را چندین برابر می کند.همچنین در این دژ چاهی عمیق حفر شده است که در زمان های محاصره وظیفه تامین آب ساکنان داخل ارگ رو بر عهده داشته.(عکس دوم)

وسیله ای موسوم به "جبر جیغ" که جهت جداسازی الیاف پنبه از پنبه دانه استفاده می شده. 

 نام این وسیله "رند" است.مورد استفاده اش هم مسطح کردن زمین های مزروعی بوده.

 این هم یک قپان سه پایه که جهت توزین اجناس به کار می رفته.

 اگه اشتباه نکنم اسم این وسیله هم "تقار" یا "تاقار" است.

دیواره های ارگ با بلندی هنوز سرپا هستند تا پذیرای مهمانان ارگ باشند. 

و دیر هنگام است که ارگ گوگد را با همه جاذبه هایش پشت سر می گذاریم.

 

پینوشت یک : راستش اخیرا" در محل کارم ترفیع پیدا کرده ام و یه جورهائی رئیس شده ام.اینه که مثل قبل وقت نمی کنم مطلب بنویسم یا به دوستان گلم سر بزنم که همینجا از همه دوستان عزیزتر از جونم معذرت خواهی می کنم.

پینوشت دو : خوشبختانه در محل کارم همکارانی دارم که یکی از یکی بهتر.واقعا" باید خدا رو هزاران هزار بار شکر کنم به خاطر این همکاران عزیز و مهربون که یار و یاور من در اداره کردن ادارمون هستن. به خصوص همکاری به نام خانم "ن" که با پیغامهایی که در وبلاگم می گذاره واقعا" من رو دلگرم می کنه.

پینوشت سه : راستش می خوام یک پست طولانی بگذارم با کلی عکس از جاهای مختلف ولی نمی دونم که کسی حوصله می کنه که ببیندشون یا نه!!!!!!!


 
حکایت کاغذ
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٤  کلمات کلیدی: کتاب

روبروی محبوب خود نشسته ام.

گاه گاهی نگاهی بر او می اندازم.

با هر نگاه لبخندی بر روی لبانم نقش می بندد و آتشی درونم را شعله ور می سازد.

نمیدانم که چرا چیزی نمی گوید در حالی که سراسر فریاد است.

گاهی اجازه می دهد که دستی بر رویش بکشم.

و اینبار که به سراغش رفتم تا احوالی بپرسم و دستی بر رویش بکشم،مرا به مهر با آشنائی

قدیمی رفاقتی دوباره میدهد و باز هم به من کتابی را معرفی می کند تا یاد آورم آن شبهائی را

که با این دوست قدیمی همراه بودم.

و من باز یکبار دیگر می خواهم به شما دوستان گلم کتابی رو معرفی کنم که بارها و بارها خوانده

 ام و لذت برده ام از خواندنش.کتابی به نام "آخرین وسوسه مسیح" نوشته "نیکوس کازانتزاکیس"

 با ترجمه هنرمندانه "صالح حسینی".

بدون اعراق می گویم که این کتاب یک شاهکار ادبی است که با قلم شیوا و توانای استاد

حسینی به فارسی ترجمه شده است.

من به شخصه قلم کازانتزاکیس رو دوست دارم.سبک زیبای نوشتاری و توصیف وقایع با قلمی

جادوئی از بارزه های این نویسنده یونانی است که هنوز هم پس از گذشت سالها بر توانائی و هنر

 ایشان در نوشتن در همه محافل ادبی اذعان می شود.

متن کتاب داستان زندگی حضرت عیسی بن مریم(ع) است البته از دیدگاه نویسنده.در بخشهائی

 از کتاب مطالبی در مورد حضرت عیسی(ع) بیان می شود که با اعنقادات ما مسلمانان در

خصوص پیامبران همخوانی ندارد که البته همین امر موجب گردیده است چاپ و فروش این کتاب در

 ایران ممنوع باشد(هر چند به راحتی از کتابفروشی های جلوی دانشگاه تهران قابل تهیه 

است!!!!!!!!!!).البته خود آقای کازانتزاکیس در یکی از مصاحبه هایشان اعلام داشته اند که این

کتاب فقط عقاید شخصی خودشان درباره زندگانی این پیامبر الهی بوده و هرگز قصد توهین به

هیچ یک از مذاهب الهی را نداشته اند.

البته به مدد یکی از دوستان،من موفق به دیدن فیلمی که بر اساس این کتاب تهیه شده است

نیز شده ام هر چند باید اعتراف کنم که خوندن کتاب بسیار لذت بخش تر از دیدن فیلمش بود.

به شما دوستان گلم به خصوص اون دسته از دوستانی که چون من عاشق کتاب خوندن هستند

خوندن این کتاب را توصیه می کنم.

پینوشت یک : نام اصلی کتاب "The Last Temptation of Christ" است.موسیقی این فیلم

بسیار شنیدنی است که بارها و بارها از صدا و سیمای خودمان!!!!! پخش شده است.با یک

جستجوی ساده در اینترنت می شه موسیقی این فیلم رو به راحتی دانلود کرد.

پینوشت دو : همه اونهائی که با من همراه بوده اند به خوبی با محبوب من آشنا 

هستند.دوستانی هم که جدیدا" افتخار دوستی به من داده اند اگر مایل هستند که با محبوب

من آشنا بشوند لطفا" به پست "من و محبوبم" مراجعه کنند.


 
سیاه پوش خورشید
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٤  کلمات کلیدی: من و تو ، سفر

عشق یعنی یک بغل احساس ناب

همــــچو سقاء تشنه در آغوش آب

عشق یعنی حنجــــر و تیر سه تیغ

زینب و گهــــــــــــــواره و اشک رباب

 

"تقدیم به شش ماهه ای که این روزها گوشه گهواره اش را دخیل بسته ایم"

 

چند ماه پیش بود که توی یک مهمونی خانوادگی زن دائی عزیزمان اعلام فرمودن از طریق تلویزیون تصویر یک امام زاده ای رو دیده ان که همون موقع هم به صورت آنلاین چیزی رو نذر اون امام زاده می کنن و حالا که حاجتشون روا شده دنبال کسی می گردن تا بره و براشون نذرشون رو اداء کنه.ما هم که سرمون درد می کنه برای اینجور کارها یه دفعه جوگیر شدیم و اعلام آمادگی نمودیم.(یه زن هم نداریم بگه آخه شوشو نونت نبود آبت نبود جوگیر شدنت چی بود).خلاصه ما ماندیم و یه سفر روی دستمان.حالا این امام زاده بزرگوار اسمشون چی هست.کسی نمی دونه فقط این زن دائی بزرگوار می دونن که این امام زاده در شهرستان نراق مدفون شده اند.پس پیش به سوی نراق.

 

اگر گفتید این تصویر کجاست؟(دوستانی که همراه من در این وبلاگ هستن حتما" می دونن)

 برای رفتن به نراق تصمیم گرفتیم از مسیر مشهد ارهال بریم.قبلا" این مسیر رو تا نیمه راه رفته بودیم و می دونستیم که مسیر بسیار قشنگی است که توصیه می کنم در فصل بهار بخصوص اردیبهشت ماه حتما" یکبار این مسیر رو امتحان کنید.

در شهرستان نراق پیکر پاک امام زاده ای بزرگوار مدفون است که مشتاقان زیارتش از راههای دور و نزدیک به پابوس آستانش می شتابند تا در جوارش دلی سبک کنند.این امام زاده بزرگوار حضرت زیبده خاتون(ع) نام دارند.

نام اصلی این بزرگوار فاطمه الصغری ملقب به زبیده خاتون(ع) دختر 9 ساله امام جواد(ع) و  خواهر امام علی النقی(ع) و عمه امام حسن عسکری(ع) می باشد.

این بزرگوار چون در شهر مدینه تهدید به قتل می شوند به همراه یاران و بنی هاشمیان که قریب بر 4000 نفر می شده اند به سوی ایران هجرت می نمایند تا به اصفهان می رسند.سپس مسیر را تغییر داده و به سوی قم ادامه راه می دهند تا اینکه در سه منزلی قم که همین مکان می باشد در محاصره آل بنی عباس گرفتار شده و به شهادت می رسند.یاران آن حضرت بیشتر زنان بوده که فتلگاه آنان در دره جنوبی حرم می باشد.خود آن بزرگوار به همراه دو نفر بانو که گفته می شود از نوادگان امام موسی بن جعفر(ع) می باشند به اتفاق به قله کوهی پناه می برند که در آنجا به شهادت می رسند.

 بعضی از افراد محلی که مورد احترام و اعتماد مردم محل می باشند می گویند که با چشمان خود نورهائی را دیده اند که از این دره به سوی آسمان می روند.

راستی روزی که ما برای زیارت این مکان مقدس و ادای نذر زن دائی رفته بودیم یک خانواده آمده بودند که چون حاجتشان برآورده شده بود زوار را مهمان سفره خود کردند و جای شما خالی یک قیمه پلو خوشمزه ای اینجا نصیب ما شد.

 پس از زیارت این مکان روحانی راه افتادیم تا اگر بشود یک گشت کوچکی هم در شهر نراق بزنیم هر چند که وقت محدودی در اختیار داشتیم. 

 به هنگام عبور از یکی از خیابانهای نراق چشممان به عمارتی افتاد که غریبانه در سکوت تو را فرا می خواند تا دربی آید از تنهائی.دعوتش را پاسخ گفته و لحظاتی را مهمانش می شویم.این عمارت ظاهرا" به نام تاجرسرا،کاروانسرا و یا بازار شمس السطنه نامیده می شود.متاسفانه هیچ گونه اطلاعاتی جهت شناسائی این بنا وجود ندارد و تو مجبوری خود حدس و گمانی برای آن داشته باشی.

      

 و حجره هائی که روزگاری پر از هیاهو بودند و امروزه روز سکوت را میزبانند.

و جاده ای که با تمام وجود مرا

تمام مرا

به خود فرا می خواند.

جاده،ای رفیق شفیق من

مرا به ظلم،بی وفا مخوان

که این روزها در پشت هوای مه آلود چشمانی بارانی

به دنبال زندگی می گردم.


 
دل نوشته
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱  کلمات کلیدی: من و تو

شب است و سرما در بیرون رخ نمائی می کند.

آواز موسیقی پیانوی استاد جواد معروفی فضای اطاقم را پر کرده است و مرا با خود به سفری

می برد خاطره وار.

گرمای مطبوع بخاری بر بند بند تنم چنگ می زند تا شاید بتواند مرهمی باشد بر  زخم خراشیده

شده بر قلبم

و من هنوز پرم از حس نگاه چشمانی که اون روز بارانی در بیمارستان قدس دیدم ولی دیگر فریاد

نمی زنم خدایا چرا هر چند که دیگر هم تابی نمانده برای این تن رنجور برای فریاد زدن.

گرچه راه شکایت هنوز باز است ولی این خسته تن را دیگر تاب سفر نیست.

پینوشت:تنها یک دل نوشته است ......


 
؟؟؟؟؟؟
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٩  کلمات کلیدی: من و تو

حال دلم خوب نیست

دستم اصلا" به نوشتن نمی رود....

نمیدانم که در نگاهش چه بود

ولی هر چه بود سوخت مرا

و من هنوز در حیرتم از نگاهی که حرفها داشت و نگفت....

کاش می شد نپرسید

ولی باید بپرسم تا نشود بغض فرو مانده در گلو

خدایا چرا؟

 

پینوشت: چهارشنبه مورخ 90/8/18 ساعت 12:30 بیمارستان قدس


 
دنیای آبی
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٥  کلمات کلیدی: سفر

"من همونی هم که فوش داده بودم.

تو واقعا" رفتی چین؟دروغ گو اگه سرچ کنی تو گوگل عکسهایش میاد.در ضمن تابلو است که با گوشی نیست و با دوربین های خفن است".

دوستان گلم سلام.امیدوارم که حال همگی شما خوب باشه و در کنار خانواده های بزرگوارتون لحظات خوشی رو سپری کنید.

اگه یادتون باشه تو پست "من و محبوبم" براتون گفتم که یک عزیزی لطف کردن و گفتن که وبلاگ من خز است.حالا اینبار این دوست گرامی لطف کردن و متن بالا رو برام نوشتن.برای اینکه این دوست محترم و سایر دوستان گلم بدونن عرض می کنم که من قبلا" یک دوربین عکاسی Casio Exilim Pro مدل Ex-P700 داشتم که در یکی از سفرهام از دست پدر گرامی افتاد و دچار مشکل شد.این بود که پولهام رو برای خرید یک دوربین جدید جمع کردم تا اینکه چند ماه پیش یک دوربین Canon EOS 60D خریدم و تمام عکسهای چین رو با اون انداختم.این در مورد عکسها!

و اما در خصوص سفر چین هم دوست گرامی اصراری ندارم که شما باور کنید یا نکنید!ولی مطمئن هستم سایر دوستان عزیزتر از جانم باور دارند.چرا که از روز اول همه با هم دوست صمیمی هستیم و هیچ موردی برای دروغگوئی وجود نداره!!!!

و اما بعد........

حالا که صحبت از چین شد بد نیست بریم با هم یه گشتی تو شهر شانگهای بزنیم.

روزی که قرار بود برگردیم،از اونجائی که پروازمون از شهر شانگهای بود و وقت اضافی داشتیم تصمیم گرفتیم یه سری بریم.....

بله تصمیم گرفتیم یه سر بریم "آکواریوم بزرگ شانگهای".

(این عکس رو از اینترنت گرفتم ولی سایر عکسها کار خودم است با همون دوربین بالائی!)


 
← صفحه بعد