آخرین لبخند
ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳۱  کلمات کلیدی:

 

سلام مامانی.خوبی؟سلامتی؟ایشاا... که خوب باشی.ما؟آره ما هم خوبیم ولی نه دروغ چرا،

هیچم خوب نیستیم.

هر سال این روزها که می شه حسابی دلمون می گیره.بابا که می ره یه گوشه ای می شینه و

 زل می زنه به جای خالی تو اون گوشه اطاق،همون جائی که تختت رو گذاشته بودیم.آبجی هم

 سعی می کنه خودش رو با کارهای مختلف سرگرم کنه تا کمتر یادش بیاد که چطوری 13 ماه

 تمام شب و روز افتخار پرستاری تو رو داشته .من هم،من هم که سعی می کنم یه جورهائی با

 خودم کنار بیام.هنوز هم چادر نماز تو رو توی کمدم نگه داشتم.بعضی وقتها که حسابی دلم برات

 تنگ می شه،می رم برش می دارم و بوش می کنم.بوش می کنم و عشق رو می چشم.

راستی مامانی یادته روز آخر وقتی که کنارت نشستم،دستهائی رو که از شدت بیماری خشک

 شده بودن رو تو دستام گرفتم و نوازش کردم و تو به من خندیدی و من ساده دل نفهمیدم که این

 لبخند،آخرین لبخند تو بود.

مامانی مهربونم،دوم تیرماه سالروز آسمونی شدنت مبارک.


 
بودن یا نبودن؟
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۱  کلمات کلیدی:

در تاریخ سرزمین اهورائی ایران، رسم بر آن بوده است که جهت امر مقدس ازدواج،همیشه مردان

پیش قدم شوند و از محبوب خود خواستگاری نمایند.این امر تا به امروز نیز برقرار بوده است لیکن

اکنون به نظر می رسد زمان آن فرا رسیده است تا این قرارداد نانوشته دچار تغییراتی گردد.

اکنون سوال این است که بهتر نیست تا در مواردی هم بانوان پاپیش گذاشته و از مرد دلخواه خود

تقاضای ازدواج نمایند.

در صورت موافقت شما دوستان عزیزم با این مطلب،اگر مایل هستید آقایان اعلام نمایند دوست

دارند که چه کسی از آنها تقاضای ازدواج نماید و خانم ها هم اعلام نمایند دوست دارند تا از چه

کسی تقاضای ازدواج نمایند.

پینوشت یک : امیدوارم که طرح این سوال،تجاوز به حریم خصوصی دوستان تلقی نگردد.

پینوشت دو : در صورتی که مایل نبودید تا نام خود را اعلام نمائید،لطفا" به صورت ناشناس پیغام

بگذارید.

 


 
اژدهای زرد (2)
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٩  کلمات کلیدی: سفر

روزی که برای دیدن Xuwan Lake رفته بودیم از دور یک ساختمون چند طبقه قدیمی دیده می شد که وقتی در موردش سوال کردیم راهنمای چینی مون گفت که اونجا معبد بودا است.از اونجائی هم که ما همگی کنجکاو بودیم تا بدونیم توی این معابد جه خبره ( این کنجکاوی از زمان دیدن کارتون ای کی یوسان در ما بوجود آمده بود ) راه افتادیم به سمت معبد بودا معبدی به نام Jiming Temlpe.

پس از خرید بلیط در ابتدای معبد به بازدیدکنندگان سه عدد عود داده می شد که اول نیت کنن و بعدش هم اونها رو روشن کنن و بذارن در محل مربوطه.ما هم که حسابی پر از نیتهای قشنگ همگی سه تا گرفتیم.

معبد به صورت پلکانی ساخته شده و برای رسیدن به معبد اصلی باید از ساختمانهای مختلفی عبور کرد.توی یکی از ساختمانها چهار تا مجسمه بود که گفته شد اونها خدایان چهارگانه در آئین بودا هستن که البته عکس گرفتن از اونها قدغن بود.عکسهای زیر رو از توی اینترنت پیدا کردم تا شما هم با این خدایان آشنا بشید.

 

 

 

این معبد نخستین بار در سال 557 میلادی در دوره سلطنت سلسله لیانگ ساخته شد

که البته در طول تاریخ چندین بار تخریب شد تا اینکه در زمان سلطنت سلسله مینگ در

سال 1387 میلادی در زمان پادشاهی امپراطور هونگ وو کاملا" بازسازی شده که تا امروز

باقی مانده است.

در بالاترین نقطه معبد محلی برای سوزاندن عودها قرار دارد.ما هم نیتی کردیم و عودها رو

روشن کردیم و در محل مخصوصش قرار دادیم.خدا رو چه دیدی شاید حضرت بودا عنایتی

کرد و بخت ما هم باز شد.

البته در این محوطه ظرفی هر قرار داشت که بالاش چند تا دریچه داشت که هر کسی که

 نذری داشت سعی می کرد با پرتاب سکه ای به داخل این ظرف تنگ مانند به مراد دلش

برسه ولی ما که هر چی سعی کردیم نشد.(یعنی مراد دل بی مراد دل!)

و اما موقعی که می خواستیم وارد معبد بشیم صدای موزیکی به گوش می رسید که

حسابی به دلم نشست.با کمی پرس و جو متوجه شدیم که آهنگ مربوط است به یکی

 از سرودهای مذهبی آئین بودا.فی الفور دست به کار شدیم و سی دی اون رو خریدیم.

شما هم اگه دوست دارید که به این آهنگ گوش کنید می تونید اون رو از اینجا دانلود کنید.

https://rapidshare.com/files/2546408060/Trcak1.mp3

و اینکه اگه یادتون بیاد همیشه در فیلم ها و سریالهائی که مربوط به سینمای شرق است

 (مثل سالهای دور از خانه یا همون اوشین معروف ( یادتونه که غذا همیشه ترب سفید

 داشتن) یا سریال داستان زندگی ( داستان هانیکو دختر سربه هوا!!!)) همیشه دم در

خونه هاشون یه زنگوله هائی آویزون بود که با وزیدن باد صدا می کرد.توی این معبد از این

 زنگوله ها هم می فروختن که البته روش وردهای مذهبی نوشته بودن که نتونستم در

 مقابل وسوسه خریدنشون طاقت بیارم و ....

 

و اما عکسهای ویژه این پست.


حتما" شما هم مثل من با دیدن این عکس یه جورهائی ته دلتون قلقلک اومده.

 و اما این خانوم خوشمل در یک حراجی ساعت مشغول هنرنمائی بودن که ما هم با

چشمهای کاملا" بسته!!!! از هنرنمائی ایشون بسی فیضیات بردیم!!!!!!!!  

خرده فرمایشات یک : راستش می خوام تو پست بعدی یک نظرسنجی بذارم که تقریبا" مربوطه به مسئله ازدواج.هول نشید خبر خاصی نیست فقط می خوام نظرتون رو راجع به یه مسئله بدونم.حالا بگید که این کار رو بکنم یا نه!