هدیه زندگی
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٦  کلمات کلیدی: من و تو

                                                           

به نظر من نعمت زندگی بزرگترین نعمتی است که از سوی خدای مهربون به انسانها عطاء شده است.زندگی و میل به زنده ماندن به حد فراوان در میان همه انسانها وجود دارد و به جرات می توان گفت هیچ انسانی نیست که نخواهد تا ابد زنده بماند.

از سوی دیگر همیشه به ما گفته شده است که مرگ و زندگی در دست آن قادر متعال است،اوست که می دهد و می گیرد که البته همین طور هم هست.ولی اکنون مدتهاست که یک سوال ذهن مرا فرا گرفته است.اگر روزی این حق بر انسانها قائل شود که می توانند بقیه عمر خود را بر هر کسی که مایل هستند،ببخشند،آنگاه پاسخ ما چه خواهد بود.

خود به عنوان اولین پاسخ دهنده می گویم:اگر مادرم بود،من کسی را لایق تر از او نمی دانستم که بقیه عمرم را به او ببخشم که این کمترین هدیه در برابر دریای محبت اوست ولی اکنون که او آسمانی است،با احترام به تصمیم پدر بزرگوارم،اگر می شد بقیه عمرم را به سه خواهرم می بخشیدم که هر سه از جان برایم عزیزتر هستند.

راستی پاسخ شما به این سوال چه خواهد بود؟


 
یک مرد یک سرزمین
ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۳  کلمات کلیدی: سفر

چهار شنبه ششم رجب سال 483 هجری قمری است.مرد ایســــــتاد.با دست عرق روی پیشونی اش را پاک کرد.دست دیگرش را حمایل چشمهایش کرد تا نور خورشید مانع دیدش نشود.نگاهی به کوه و قلعه روی آن انداخت.پس آنچه که از کوه و قلعه آن شنیده بود،کاملا" حقیقت داشت.لبخندی شیطانی بر لبهایش نشست.با دو دوست محکم بر کیسه ای که بر دوش داشت زد و صدای قهقهه خنده اش دره را پر کرد.

نگهبان سراسیمه به اطاق فرمانده آمد و  گفت:قربان،قربان.بیائید ببینید این مردک دیوانه که دیروز آمده بود،اکنون ادعا می کند که صاحب قلعه است.فرمانده سرآسیمه از اطاق خود بیرون دوید.مرد دیروز اکنون در وسط قلعه ایستاده بود.نگاهی شیطنت بار صورتش را پر کرده بود.فرمانده رو به مرد کرد و گفت:مردک احمق این چه ادعائی است که می کنی؟مرد جواب داد:جناب فرمانده،دیروز قول دادید که به من تکه زمینی در این قلعه به اندازه یک تکه پوست گاو بدهید.درست است؟فرمانده گفت:بله به اندازه یک تکه پوست گاو.مرد گفت:اکنون اگر از فراز قلعه بنگرید خواهید دید که دور تا دور قلعه نوارهای باریک فقط یک تکه پوست گاو  چیده شده اند.پس شما طبق قولتان باید تمام قلعه را که به اندازه یک تکه پوست گاو است به من بدهید.یادتان باشد که در این مورد به من سند مکتوب هم دادید.فرمانده سکوت کرد.در مقابل استدلال مرد مرموز چاره ای نداشت.رو به مرد کرد و گفت:ای مرد،قلعه از آن تو خواهد شد ولی می خواهم بدانم نام تو چیست؟مرد لبخندی از روی رضایت زد و گفت:حسن معروف به حسن صباح.

با نام حسن صباح برای اولین بار وقتی 14 سالم بود آشنا شدم.زمانی که دلمون پر می زد برای قهرمان بازی و خودمون رو در نقش یک قهرمان می دیدیم.خوندن سرگذشت مردی که روزگاری حتی شنیدن نامش لرزه بر اندام بزرگترین پادشاهان می انداخت همیشه برام جالب بود.مردی مرموز که هنوز هم بسیاری او را تنها یک افسانه می دانند.

حسن صباح را خداوندگار الموت نامند که نشانگر نقش وی در نظام مدیریتی الموت است.زندگی وی با افسانه آمیخته است.گویند دوران کودکی وی همزمان با دوران سلطنت مسعود غزنوی - 421-433 هجری قمری - بوده است.پدرش علی بن محمد بن جعفر بن حسین بن محمد بن صباح یمنی از مردم کوفه بود.وی از کوفه به قم که شهر شیعه نشینی در ایران بود مهاجرت کرد.بعد از آن خانواده صباح از قم به ری مهاجرت کردند و حسن در این شهر زاده شد و بر مذهب شیعه اثنی عشری تعلیم و تربیت یافت.در ری که از مراکز اصلی فعالیت های اسماعیلیه بود مردی به نام امیره ضرب که از مبلغان محلی فرقه اسماعیلیه بود حسن را به کیش اسماعیلیه رهنمون شد و حسن کیش اسماعیلیه را پذیرفت.در سال 464 هجری قمری حسن به خدمت داعی بن عطاش،داعی بزرگ در اصفهان درآمد.ابن عطاش او را تائید کرد و برای آموزش بیشتر به قاهره فرستاد.وی در سالهای 471-473 در قاهره آموزش یافت.در طی نه سال بعد حسن برای تبلیغ کیش اسماعیلیه مسافرتهای زیادی در داخل ایران انجام داد.حسن صباح در اثر فشار سلجوقیان،نگاه خود را به ایالات سواحل دریای مازندران و ارتفاعات شمالی ایران و ناحیه دیلم که از گذشته مامن و پناهگاهی برای علویان بود،معطوف کرد.در سال 483 هجری قمری،حسن صباح رهبر فرقه نزاریان اسماعیلیان در ایران،سرزمین الموت را به عنوان پایگاه مبارزه و تبلیغ و جذب پیروان برگزید و مدت 35 سال در الموت به سادگی و زاهدانه زیست.وی مردی برجسته،سازمان دهی باکفایت و سیاستمداری بی نظیر بود.گویند حسن صباح در فلسفه و نجوم عالمی بی نظیر بوده است.سرانجام حسن صباح در سال 518 درگذشت.

همیشه دیدن الموت و محل زندگی این مرد افسانه ای برایم آرزوئی بود که سرانجام در نیمه اردیبهشت ماه به حقیقت پیوست.

کوه و قلعه روی آن.رفیع و خوفناک.کوهی با ارتفاع 2100 متر.این قلعه مدت 170 سال مرکز فرمانروائی اسماعیلیان در ایران بود و سرانجام پس از تسلیم رکن الدین خورشاه آخرین فرمانروای اسماعیلیه،در شوال 654 هجری قمری به دستور هلاکوخان مغول،به آتش کشیده شده و ویران گردید و پس از آن در دوران صفویه از آن به عنوان تبعیدگاه و زندان استفاده شد.

سنگ چین برای حمع آوری آب باران جهت مصارف قلعه نشینان.

مسیر سنگ چین برای رسیدن به قلعه.این راه تنها راه ورود به قلعه است.

دژ الموت دارای دو بخش است.بخش غربی به نام قلعه بالا،جارقلعه یا پیلا قلعه.بخش شرقی به نام قلعه پائین،جیر قلعه یا پیار قلعه.تصویر قلعه بالا از فراز قلعه پائین.

تونل دست کند برای دسترسی به پشت قلعه کوچک.

نمای روستای گازرخان از فراز قلعه پائین.روستای گازرخان نزدیک ترین روستا به قلعه الموت است.برای دیدن این منظره باید از تونل دست کند (عکس قبلی) عبور کنید.

مولا سرا و مسجد قلعه الموت.محل زندگی حسن صباح و نماز خواندن وی و پیروانش.

خرابه های باقی مانده از انبارهای ذخیره اجناس در قلعه الموت.

عجیب ترین دیدنی قلعه الموت.درخت انگوری که به گفته تاریخ توسط شخص حسن صباح کاشته شده است و هنوز هم پس از هزار سال بار می دهد.

استخری جهت ذخیره آب.راستش برای گرفتن این عکس مجبور شدم یک کم عملیات ژانگولر انجام بدم.

منظره کوه از نمائی دیگر.به نظر شما شبیه چی می مونه؟

البته بعد از یک کوه نوردی 3-4 ساعته حسابی می چسبه.

البته بخشی از مسیر رو می توان با وسیله نقلیه بخش خصوصی طی کرد که در این میون صدای جیغ زدن خانم ها!!!! حسابی فضا رو پر کرده بود.

و کوچه باغ خاطره که شده رفیق تنهائی های من.

و جاده ای که تو را می خواند برای دیداری دیگر.

خرده فرمایشات یک : می دونم که این پستم جسابی طولانی است ولی چه کنم.وقتی عاشق تاریخ باشی و اماکن تاریخی،نتیجه همین آشی می شه که می چشید نه ببخشید می بینید.

خرده فرمایشات دو : برای کسانی که علاقه به دیدن اماکن تاریخی ندارن دیدار از اینجا اکیدا" ممنوع.چون حداقل باید یک مسیر طولانی رو برای دیدن قلعه طی کنید که خسته کننده است.پس اول تکلیفتون رو با خودتون روشن کنید بعد تصمیم بگیرید.

خرده فرمایشات سه : داستانی که در مورد حسن صباح و پوست گاو و تسخیر قلعه گفته می شه تقریبا" یک افسانه است.خود من که فقط در یکی دو کتاب این مورد رو پیدا کردم.در اغلب کتابها نوشته شده که حسن صباح این قلعه رو به بهای گزافی از صاحب قلعه خریداری کرده است.


 
آمپر چسباندن
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٥  کلمات کلیدی:

عصبانی ام عصبانی.حسابی هم عصبانی ام.اونقدر عصبانی ام که نگو.دارم از عصبانیت منفجر

می شم.اصلا" کلا" آمپر چسبوندم.چرا؟می گم براتون.

راستش چند روز پیش داشتم توی سایت تابناک مطالبی رو می خوندم.چشمم خورد به یه مطلبی

که نوشته شده بود " فیلم جالب توضیحات مرد سه زنه در تلویزیون ".خیلی کنجکاو شدم ببینم

چی هست.فکر کردم از اونهائی است که آقا سه تا زن یواشکی گرفته بعدش یک دفعه رنهاش

 متوجه شده اند که بعله پای یه زنه دیگه ای هم در کاره اونوقت اومدن دادگاه و بقیه

ماجرا.خلاصه زدیم فیلم رو نگاه کردیم.دیدیم نه بابا.اصلا" از این خبرها نیست.دیدیم فیلم مربوطه

به یک برنامه زنده از شبکه دو و گفتگو با یه آقائی که سینه اش رو سپر کرده و داره از شاهکارش

تعریف می کنه که بله زن اولم چون مشکل پزشکی داشت و نمی تونست بچه دار بشه رفتم زن

دوم گرفتم این دومی هم چون اخلاقش بده رفتم زن سوم گرفتم (حالا خدا پدر مادر این زن سوم

رو بیامرزه که خوب از آب دراومده وگرنه این آقا رکورد فتحعلی شاه قاجار رو می شکوند).حالا

مجری برنامه هم یه خانم جوان و ساعت پخش برنامه هم حدودهای ساعت 21 یعنی

 پربیننده ترین زمان برنامه ها. آقاه هم هی از خودش تعریف می کنه که بعله خیلی خوش

می گذره من همش وقتم پره با این سه تا زن و خیلی حال می ده و صفا داره و ....!!!!.به خدا

اونقدر حرصم گرفته بود که نگو.مردک اصلا" خجالت هم نمی کشید.همچین از شاهکارش با افتخار

حرف می زد انگار که "معمای هیولای لاک نس" رو حل کرده.

من برام اصلا" قابل هضم نیست که چطوری می شه به تمامی تعهداتی که در سند ازدواج

هست پشت پا زد.آقایون همسری اختیار می کن بعدش متوجه می شن که خانومشون بجه دار

نمی شه پس به خودشون حق می دن که بعله من باید بابا بشم.اونوقت به تمام اخلاقیات پشت

پا می زنن و اونوقت بازی همسریابی جهت مادر پدر شدن شروع می شه.بابا پس اخلاقیات کجا

می ره؟اون تعهد در تاهل کجا میره؟مگه زندگی همش بچه است؟درسته بچه مهمه ولی نه

 مهم تر از مادر بجه.من که تو کتم نمی ره.هیچ رقمه.

همیشه وقتی بهم مردی رو نشون می دن که بیش از یک همسر داره انگاری بلانسبت شما جن

دیده باشم سریع ازش روم رو برمی گردونم چون تحمل دیدن همچین نامردی رو ندارم.

خدا دل رو آفریده تا فقط مسکن یک نفر باشه نه بیشتر.اگه بیشتر شد اونوقت اون دل نیست فقط

مشتی گله.

خرده فرمایشات یک : از همه دوستانی که طی پست قبلی با من اظهار همدردی کردند صمیمانه

تشکر می کنم.ظاهرا" متن پست قبلی باعث ناراحتی بعضی از دوستان شده بود.به خدا هیچ

قصدی در بین نبود.تنها درد دلی بود با مادرم.باز هم اگر موجب ناراحتی شما دوستای گلم شده

معذرت می خوام.

خرده فرمایشات دو : قصد دارم در پست بعدی یک نظرسنجی بزارم راجع به مرگ و هدیه.اونهائی

که موافقن دستاشون بالا.