بزنم لهش کنم!!!!!!
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٠  کلمات کلیدی: اجتماعی

 

مسیر من طوری هست که هر روز صبح برای رفتن به سر کار باید از جلوی متروی امام خمینی رد بشم.البته از اونجائی که من جثه نحیفی دارم،به منظور جلوگیری از هرگونه صدمه جسمی و روحی تا سرحد مرگ از سوار شدن به مترو اجتناب می کنم!!!!استرساسترساسترس

القصه،چند روز پیش به عادت هر روز داشتم از جلوی مترو رد می شدم.در همین حین هم چند خانم که فکر کنم بیش از 10 نفر بودن و اینطور که به نظر می رسید با هم دوست هستند،داشتند از عرض خیابون عبور می کردن.البته این عبور کردن همراه با صحبت کردن بود و البته صدای بلند خنده اونها که کل خیابون رو پر کرده بود نشون میداد که دارن مطالب خنده داری رو برای هم تعریف می کنن.خب،طبیعی است که شنیدن خنده دیگران در اول صبح به همه ما یک انرژی مثبتی رو میده.

در همین حین یک آقائی که ظاهر چندان مناسبی هم نداشت(البته این از نظر من اصلا اشکالی نداره) از کنار من رد شد و در حالی که سعی می کرد من رو مخاطب قرار بده گفت:این زنها فقط باید بشینن خونه و به شوهرها و بچه هاشون برسن.زن رو چه به سر کار رفتن".

یعنی من رو می گی،خیلی خودم رو کنترل کردم که اول صبحی چند تا درشت بارش نکردم.خیلی جلوی خودم رو گرفتم که بی خیال گذاشتم بره.

یعنی یکی نیست به این آقا بگه که : آخه (+18) مرتیکه تو هنوز نمی دونی که نیمی از نیروی کار این مملکت رو بانوان تشکیل می دهند و در بسیاری از مواقع،وجود همین نیروی کاری پر از نشاط و پتانسیل باعث پیشرفت کارها می شه.وجود همین نیروی کاری عظیم است که در بسیاری از کارها مشکل گشا است و چه بسیار کارهائی که از دست ما آقایون برنمیاد ولی به مدد همین بانوان انجام میشه.بانوانی که علاوه بر کار منزل،با نیروئی مضاعف در محل کارشون به انجام وظیفه مشغول هستند.

یکی از خوش شانسی های من در محل کارم این است که همکاران خانوم محترمی با تحصیلات عالی دارم و همین امر باعث شده در بسیاری از مواقع علاوه بر کسب تجارب کاری،بسیاری از رموز زندگی رو از اونها یاد بگیرم و البته به این یادگیری هم افتحار می کنم.

و باید این رو هم اضافه کنم،بهترین و شیرین تر دوره کاری من،زمانی بود که یک خانم به عنوان رئیس من،مشغول به کار بود و من افتخار داشتم که به عنوان معاونشون،مطالب بسیاری ازشون یاد بگیرم.مطالبی که اکنون از همون ها دارم استفاده می کنم تا بتونم وظایف مدیریتی ام رو به نحو احسن انجام بدم.

خلاصه اینکه طرف شانس آورد که اول صبحی گذاشتیم سالم قسر در بره هر چند که ممکن بود این وسط کار خودم هم اول به بیمارستان و بعدش به کلانتری بکشه!!!!خنده

 

پ ن 1 : پس از گذاشتن مطلب قبلی،بعضی از دوستان فکر کرده اند که اون صحبتها یک به اصطلاح "کل کل" بوده است.در حالی که در واقع اون حرفها یک سری صحبتهای دوستانه در قالب طنز بین من و یکی از بهترین دوستان وبلاگی ام بوده که البته کماکان هم ادامه داره!!!!!لبخند

 

 

پ ن 2 : گاهی وقتها سرنوشت نمی خواد اونی بشه که ما می خواهیم.پس خواهش می کنم درک کن و بگذار سرنوشت کار خودش رو بکنه.من با تنهائی ام کنار خواهم آمد.