موندم چی بگم والا ؟؟؟؟؟
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢۸  کلمات کلیدی: خنده

جوونم براتون بگم که:

تو یه جای خوش آب و هوا با داداشم نشسته بودیم و داشتیم شطرنج بازی می کردیم.

یه نی نی خوشمل هم که نمی دونم بچه کی بود،بغل دست ما خوابیده بود.

ما هم گرم بازی بودیم که یهوئی

یه دسته حیوون از میان درختها سر و کلشون پیدا شد و یه راست اومدن سمت ما

ما هم برای اینکه از زیر دست و پای اونها فرار کنیم سریع دست به کار شدیم

من اون نی نی رو سریع زدم زیر بغلم و از جام مثل فنر پریدم 

که ناگهان یکی از اون حیوونها متوجه من شد و دوید به سمت من

من هم دو تا پا داشتم،دو تا دیگه هم قرض کردم و مثل فشنگ در رفتم

ولی نامرد مگه ول کن بود

خلاصه در آخرین لحظات که اون حیوون می خواست به من ضربه ای بزنه

خودم رو پرت کردم میون بوته ها و از ضربه اش حان سالم به در بردم

و ناگهان هراسان از حواب پریدم

حالا شما یعنی عمرا بتونید حدس بزنید اون حیوون،چه حیوونی بود

باورتون میشه که یه ماموت نیشخندخنده دنبال من کرده بود؟؟؟؟؟؟

حالا برام سوال شده که من تو خواب در چه دوره ای داشتم زندگی می کردم؟؟؟؟؟سوالنیشخند

 

پینوشت : این روزها،آرامش خاصی رو احساس می کنم و این آرامش رو مدیون دوست عزیزی

هستم که با حضورش و با صدای گرمش،بارانی از آرامش رو به روح خسته من هدیه میده.ممنونم

ازت دوست مهربونم.چقدر قشنگه که هستی.قلببغلبغل


 
وای وای وای،آمپول!!!!!
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٠  کلمات کلیدی: خنده

 

جونم براتون بگم که چند وقتی احساس می کردم یه مقداری چشم راستم دچار مشکل شده.خب برای من که از عینک هم استفاده می کنم این قضیه بیشتر حساس میشه.اینه که عزم جزم کردم و رفتم دیدن آقای دکتر.ایشون هم بعد از معاینه گفتن که یکی از رگهای داخل چشمم یه خون ریزی جزئی کرده.علتش رو هم قند خون بالا تشخیص دادن که البته ما پذیرفتیم هر چند بماند که قبل از این تشخیص آقای دکتر، یادمان افتاد که بعله روزی این آقا محسن،یک ضربه جانانه به چشممان وارد کردن و در حالی که ما داشتیم از درد به خودمان می لولیدیم ایشون با افتخار مشتشون رو به همه نشان دادن و ندا دادن که "به این می گن کاراته!!!!!"نیشخند

خلاصه دردسرتون ندم.آقا قضیه کشید به دکتر تعذیه و قرص قند و ورزش منظم و ....

تا اینکه چند روز پیش برای معاینه مجدد نزد چشم پزشک رفتیم.ایشون هم دوباره نظری بر چشم ما انداختن و گفتن که باید به چشمم آمپول بزنن.استرس

خب بابا یه تزریقه دیگه،ترس نداره که.یا تزریق می کنن به باسنخجالتخجالتخجالت با تزریق می کنن به بازو یا نهایتش هم به گوشه چشم.

خلاصه ما هم با همین نیت روز بعدش خوشحال و خندان و البته تنها رفتیم درمانگاه.طفلی آبجی اصرار که باهام بیاد از ما هم انکار که بابا مگه من بچه ام.یه آمپول میزنم بعدش هم می رم سر کار دیگه.

خلاصه رسیدم درمونگاه و نشستیم تا نوبتمون بشه.خلاصه اسممون رو خوندن و بعدش به یه آقائی گقتن این رو(یعنی من رو) ببر بالا.بابا مسلمون "این" به "درخت" می گن.نامرد انگار می خواد یه جعبه رو جابجا کنه."این رو ببر بالا".

خلاصه به طبقه سوم رسیدیم.این آقا از جلو من هم پشت سرش.یه دفعه جلوی یه اطاقکی که روش نوشته بود "انبار" ایستاد و رفت داخلش.آقا یه نگاه به چپ کردم یه نگاه به راست کردم دیدم هیشکی نیست.گفتم نکنه ما رو بکشه اون تو و بعدش.....خجالت

خلاصه لحظات نگران کننده به پایان رسید و ایشون اومدن بیرون در حالی که تو دستشون یه دست کاور بود و یه عدد دمپائی.وا اینها دیگه چیه؟فرمودند: تشریف ببرید تو اون اطاق و اینها رو بپوشید.گفتم:مطمئن هستید اینها برای من است؟من فقط برای یه تزریق ساده اومدم.خلاصه گفتن باید بپوشم.پس رفتم داخل رختکن و اون لباسهای کاور مانند رو پوشیدم.یعنی چشمتون روز بد نبینه.لباسها گشاد ما هم که جسمون ریز،خلاصه دلقک بازاری شد.فقط این رو بگم که هر چند ثانیه یه نگاهی می کردم به شلوارش که ببینم هنوز تو پام هست یا نهنیشخند.فقط دعا می کردم که آقا دکتر با دیدن تیپمون خنده اش نگیره و موقع تزریق......نیشخند

 القصه بعد از نیم ساعت معطلی اسممون رو صدا زدن که بله اطاق عمل در انتظار شما است.بابا یه تزریق ساده که دیگه اینقدر دنگ و فنگ نداره که.خلاصه ما رو بردن پشت در اطاق عمل،بعدش رو سرمون یه دونه کلاه هم گذاشتن تا تیپ دلقکیمون کامل بشه.بعدش رفتیم داخل اطاق عمل!!!!!!استرساسترساسترس

همین جا اعتراف می کنم که موقع ورود به اطاق عمل شهادتین رو خوندم و خودم رو برای سفری بی بازگشت آماده کردم!!!!نیشخندنیشخندنیشخند

ما رو خوابوندن روی تخت و یه پارچه انداختن روی صورتمون که فقط چشم راستم از میون سوراخش پیدا بود.بابا قراره چی کار کنید.قراره مگه کجا تزریق بشه آیا؟؟؟؟

یه دفعه دیدیم که یه وسیله رو گذاشتن روی پلکهای بالا و پائین چشم راستم و بعد از چند ثانیه دیدیم که آقای دکتر آمپولی رو وارد کره چشم راستم کردن،اون هم نه یکبار بلکه دوبار.استرسعصبانی

فقط یادم می آد که کاملا متوجه شدم مایعی داخل چشمم وارد شد.بعد از چند دقیقه هم در حالی که به حالت افقی بودم ما رو به بخش منتقل کردن و بعد از دادن یه سوپ گرم،در حالی که روی چشم راستم رو بانداژ کرده بودن ما رو راهی منزل کردن.

البته باید خدا رو شکر کنم که راهی منزل پدری کردن نه منزل آخرت!!!!نیشخند

حالا این دوشنبه باید برم برای معاینه مجدد.دعا کنید که همه چی خوب بوده باشه و دیگه این حکایت تکرار نشه!!!!!تعجب

 

حالا که کار به گفتن قضیه آمپول زدن کشید بگذارید این رو هم بگم که یکباری سخت مریض شده بودم.رفتم دکتر و دکتر برام آمپول نوشت.رفتم آمپولها رو گرفتم و رفتم برای تزریق.خلاصه اولی رو به باسنم خجالت تزریق کرد.اومدم بیام از رو تخت پائین که خانم پرستار گفت صبر کن عزیزم یکی دیگه هم هست.بعدش اون یکی رو هم تزریق کرد به باسنم خجالت.اومدم بیام پائین که خانم پرستار گفت صبر کن عزیزم یکی دیگه هم هست.خلاصه سومی رو هم تزریق کرد به باسنم خجالت و بعدش گفت حالا می تونی از تخت بیائی پائین.ما هم نه برداشتیم نه گذاشتیم گفتیم:یعنی اگه خود شما بودی الان می تونستی بیائی از تخت پائین.خنده.خلاصه مثل یه روبات از تخت اومدم پائین و تا خود خونه مثل یک آدم آهنی راه می رفتم.یعنی یه وضعی ها.نیشخندنیشخندنیشخند

 

پینوشت یک : دوست عزیزی چند روز پیش بهم سه تا هدیه قشنگ داد.ازت ممنونم دوست مهربانم و امیدوارم که بتونم جبران بکنم این همه مهربونی ات رو.بغللبخند

پینوشت دو : برای من خانواده ام از همه چیز در زندگی مهم تر هستند.برای بودن در کنار اونها از همه چیز عبور خواهم کرد حتی از روی تمام آرزوهای قشنگم. 

 

بعدا نوشت : روز دوشنبه رفتم دکتر.متاسفانه چشمم پیشرفتی نداشته.دکتر برام دو تا قطره دیگه نوشت و گفت اگه تا یک ماه دیگه با مصرف قطره ها،چشمم خوب نشه،دوباره باید آمپول بزنم.گریهگریهگریه

با این دو قطره جدیدی که دکتر بهم داده،روزانه چهار نوع قطره مختلف استفاده می کنم!!!