یک جرعه هوای پاک
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٠  کلمات کلیدی: سفر

چهارشنبه سوم آذرماه 1389 شهر تهران به دلیل آلودگی هوا تعطیل بود.ما هم از خدا خواسته راه افتادیم بریم دنبال آسمون آبی ببینیم کجا جا مونده.

توی اتوبان تهران - کرج بعد از عبور از پیکان شهر تابلوی بزرگی رو می بینید که روش نوشته"شهرک دانشگاه صنعتی شریف - ایستگاه مترو وردآورد".

اگه این خروجی رو پیش رو بگیرید بعد از عبور از شهرک،تابلوئی رو می بینید که روش نوشته"روستای وردیج - روستای واریش".

به ما گفته بودند که آسمون آبی توی روستای وردیج جا مونده.پس راه افتادیم به سمت روستای وردیج.

جاده ای پر پیچ و خم تو را می برد به سمت روستا و ما مات و مبهوت مانده ایم که در چند کیلومتری تهران می توانیم بهشت را با تمام وجود لمس کنیم.

و سرانجام در پس پیچ و تاب های جاده،روستای زیبای وردیج رخ به تو می نماید.قدم به روستائی می گذاریم که هر گوشه اش جلوه گـــری می کند چون نگاری که در برابر عاشق دلخسته دلبری می کند.

و در هر گوشه،وردیج جلوه ای از زیبائی خود را به تماشا می گذارد در حالی که با پائیز دست به دست داده تا تو را مبهوت خود سازد.

و برگهائی که بر روی زمین یادآور پائیز دلفریب اند.

 

و صدای خش خش برگها زیر پای عابران که زیباترین نغمه پائیز است.

و درختانی که آرام آرام خود را برای پذیرائی از زمستان آرایش می کنند.

و کوچه باغ خاطره که تو را می برد به آن روزهای سبز عاشقی و آن کوچه باریک و تنگ که در حضور شرم سلام را بر زبان جاری می ساختی.

و خانه هائی بی سر و صدا که روزگاری صدای شادی کودکان از آن،خنده را بر لبان هر رهگذری مهمان می کرد.

در پس کوچه ای تنگ،بود پنجره ای رنگ رنگ که ماه رخ یار در قاب آن بود قشنگ.

کجا رفت آن حس زیبا،آن حس قشنگ.

ودرهائی که رو به محبت باز است.

و روستائی که با دستان سخاوتمند خود تو را می خواند.

 و پائیزی که با هزار کرشمه در هر گوشه ای خود را در برابر چشمان رهگذران به تماشا می گذارد.

و تو می مانی و نقاشی های زیبای طبیعت.

و تو می مانی و سکوت در برابر عظمت یار.

و تو می مانی و سجده ای در برابر خالق هستی آفرین.

و تو می مانی و جملاتی که بی اختیار بر زبان جاری می کنی

"فتبارک الله احسن الخالقین"

و در زیر این آسمان آبی خود را دعوت می کنیم به یک استکان چای داغ در حالی که همهمه سکوت روستای زیبای وردیج ما را با خود برده بود به اوج آرامش.