آخرین لبخند
ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳۱  کلمات کلیدی:

 

سلام مامانی.خوبی؟سلامتی؟ایشاا... که خوب باشی.ما؟آره ما هم خوبیم ولی نه دروغ چرا،

هیچم خوب نیستیم.

هر سال این روزها که می شه حسابی دلمون می گیره.بابا که می ره یه گوشه ای می شینه و

 زل می زنه به جای خالی تو اون گوشه اطاق،همون جائی که تختت رو گذاشته بودیم.آبجی هم

 سعی می کنه خودش رو با کارهای مختلف سرگرم کنه تا کمتر یادش بیاد که چطوری 13 ماه

 تمام شب و روز افتخار پرستاری تو رو داشته .من هم،من هم که سعی می کنم یه جورهائی با

 خودم کنار بیام.هنوز هم چادر نماز تو رو توی کمدم نگه داشتم.بعضی وقتها که حسابی دلم برات

 تنگ می شه،می رم برش می دارم و بوش می کنم.بوش می کنم و عشق رو می چشم.

راستی مامانی یادته روز آخر وقتی که کنارت نشستم،دستهائی رو که از شدت بیماری خشک

 شده بودن رو تو دستام گرفتم و نوازش کردم و تو به من خندیدی و من ساده دل نفهمیدم که این

 لبخند،آخرین لبخند تو بود.

مامانی مهربونم،دوم تیرماه سالروز آسمونی شدنت مبارک.