یک مرد یک سرزمین
ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۳  کلمات کلیدی: سفر

چهار شنبه ششم رجب سال 483 هجری قمری است.مرد ایســــــتاد.با دست عرق روی پیشونی اش را پاک کرد.دست دیگرش را حمایل چشمهایش کرد تا نور خورشید مانع دیدش نشود.نگاهی به کوه و قلعه روی آن انداخت.پس آنچه که از کوه و قلعه آن شنیده بود،کاملا" حقیقت داشت.لبخندی شیطانی بر لبهایش نشست.با دو دوست محکم بر کیسه ای که بر دوش داشت زد و صدای قهقهه خنده اش دره را پر کرد.

نگهبان سراسیمه به اطاق فرمانده آمد و  گفت:قربان،قربان.بیائید ببینید این مردک دیوانه که دیروز آمده بود،اکنون ادعا می کند که صاحب قلعه است.فرمانده سرآسیمه از اطاق خود بیرون دوید.مرد دیروز اکنون در وسط قلعه ایستاده بود.نگاهی شیطنت بار صورتش را پر کرده بود.فرمانده رو به مرد کرد و گفت:مردک احمق این چه ادعائی است که می کنی؟مرد جواب داد:جناب فرمانده،دیروز قول دادید که به من تکه زمینی در این قلعه به اندازه یک تکه پوست گاو بدهید.درست است؟فرمانده گفت:بله به اندازه یک تکه پوست گاو.مرد گفت:اکنون اگر از فراز قلعه بنگرید خواهید دید که دور تا دور قلعه نوارهای باریک فقط یک تکه پوست گاو  چیده شده اند.پس شما طبق قولتان باید تمام قلعه را که به اندازه یک تکه پوست گاو است به من بدهید.یادتان باشد که در این مورد به من سند مکتوب هم دادید.فرمانده سکوت کرد.در مقابل استدلال مرد مرموز چاره ای نداشت.رو به مرد کرد و گفت:ای مرد،قلعه از آن تو خواهد شد ولی می خواهم بدانم نام تو چیست؟مرد لبخندی از روی رضایت زد و گفت:حسن معروف به حسن صباح.

با نام حسن صباح برای اولین بار وقتی 14 سالم بود آشنا شدم.زمانی که دلمون پر می زد برای قهرمان بازی و خودمون رو در نقش یک قهرمان می دیدیم.خوندن سرگذشت مردی که روزگاری حتی شنیدن نامش لرزه بر اندام بزرگترین پادشاهان می انداخت همیشه برام جالب بود.مردی مرموز که هنوز هم بسیاری او را تنها یک افسانه می دانند.

حسن صباح را خداوندگار الموت نامند که نشانگر نقش وی در نظام مدیریتی الموت است.زندگی وی با افسانه آمیخته است.گویند دوران کودکی وی همزمان با دوران سلطنت مسعود غزنوی - 421-433 هجری قمری - بوده است.پدرش علی بن محمد بن جعفر بن حسین بن محمد بن صباح یمنی از مردم کوفه بود.وی از کوفه به قم که شهر شیعه نشینی در ایران بود مهاجرت کرد.بعد از آن خانواده صباح از قم به ری مهاجرت کردند و حسن در این شهر زاده شد و بر مذهب شیعه اثنی عشری تعلیم و تربیت یافت.در ری که از مراکز اصلی فعالیت های اسماعیلیه بود مردی به نام امیره ضرب که از مبلغان محلی فرقه اسماعیلیه بود حسن را به کیش اسماعیلیه رهنمون شد و حسن کیش اسماعیلیه را پذیرفت.در سال 464 هجری قمری حسن به خدمت داعی بن عطاش،داعی بزرگ در اصفهان درآمد.ابن عطاش او را تائید کرد و برای آموزش بیشتر به قاهره فرستاد.وی در سالهای 471-473 در قاهره آموزش یافت.در طی نه سال بعد حسن برای تبلیغ کیش اسماعیلیه مسافرتهای زیادی در داخل ایران انجام داد.حسن صباح در اثر فشار سلجوقیان،نگاه خود را به ایالات سواحل دریای مازندران و ارتفاعات شمالی ایران و ناحیه دیلم که از گذشته مامن و پناهگاهی برای علویان بود،معطوف کرد.در سال 483 هجری قمری،حسن صباح رهبر فرقه نزاریان اسماعیلیان در ایران،سرزمین الموت را به عنوان پایگاه مبارزه و تبلیغ و جذب پیروان برگزید و مدت 35 سال در الموت به سادگی و زاهدانه زیست.وی مردی برجسته،سازمان دهی باکفایت و سیاستمداری بی نظیر بود.گویند حسن صباح در فلسفه و نجوم عالمی بی نظیر بوده است.سرانجام حسن صباح در سال 518 درگذشت.

همیشه دیدن الموت و محل زندگی این مرد افسانه ای برایم آرزوئی بود که سرانجام در نیمه اردیبهشت ماه به حقیقت پیوست.

کوه و قلعه روی آن.رفیع و خوفناک.کوهی با ارتفاع 2100 متر.این قلعه مدت 170 سال مرکز فرمانروائی اسماعیلیان در ایران بود و سرانجام پس از تسلیم رکن الدین خورشاه آخرین فرمانروای اسماعیلیه،در شوال 654 هجری قمری به دستور هلاکوخان مغول،به آتش کشیده شده و ویران گردید و پس از آن در دوران صفویه از آن به عنوان تبعیدگاه و زندان استفاده شد.

سنگ چین برای حمع آوری آب باران جهت مصارف قلعه نشینان.

مسیر سنگ چین برای رسیدن به قلعه.این راه تنها راه ورود به قلعه است.

دژ الموت دارای دو بخش است.بخش غربی به نام قلعه بالا،جارقلعه یا پیلا قلعه.بخش شرقی به نام قلعه پائین،جیر قلعه یا پیار قلعه.تصویر قلعه بالا از فراز قلعه پائین.

تونل دست کند برای دسترسی به پشت قلعه کوچک.

نمای روستای گازرخان از فراز قلعه پائین.روستای گازرخان نزدیک ترین روستا به قلعه الموت است.برای دیدن این منظره باید از تونل دست کند (عکس قبلی) عبور کنید.

مولا سرا و مسجد قلعه الموت.محل زندگی حسن صباح و نماز خواندن وی و پیروانش.

خرابه های باقی مانده از انبارهای ذخیره اجناس در قلعه الموت.

عجیب ترین دیدنی قلعه الموت.درخت انگوری که به گفته تاریخ توسط شخص حسن صباح کاشته شده است و هنوز هم پس از هزار سال بار می دهد.

استخری جهت ذخیره آب.راستش برای گرفتن این عکس مجبور شدم یک کم عملیات ژانگولر انجام بدم.

منظره کوه از نمائی دیگر.به نظر شما شبیه چی می مونه؟

البته بعد از یک کوه نوردی 3-4 ساعته حسابی می چسبه.

البته بخشی از مسیر رو می توان با وسیله نقلیه بخش خصوصی طی کرد که در این میون صدای جیغ زدن خانم ها!!!! حسابی فضا رو پر کرده بود.

و کوچه باغ خاطره که شده رفیق تنهائی های من.

و جاده ای که تو را می خواند برای دیداری دیگر.

خرده فرمایشات یک : می دونم که این پستم جسابی طولانی است ولی چه کنم.وقتی عاشق تاریخ باشی و اماکن تاریخی،نتیجه همین آشی می شه که می چشید نه ببخشید می بینید.

خرده فرمایشات دو : برای کسانی که علاقه به دیدن اماکن تاریخی ندارن دیدار از اینجا اکیدا" ممنوع.چون حداقل باید یک مسیر طولانی رو برای دیدن قلعه طی کنید که خسته کننده است.پس اول تکلیفتون رو با خودتون روشن کنید بعد تصمیم بگیرید.

خرده فرمایشات سه : داستانی که در مورد حسن صباح و پوست گاو و تسخیر قلعه گفته می شه تقریبا" یک افسانه است.خود من که فقط در یکی دو کتاب این مورد رو پیدا کردم.در اغلب کتابها نوشته شده که حسن صباح این قلعه رو به بهای گزافی از صاحب قلعه خریداری کرده است.