سیاه پوش خورشید
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٤  کلمات کلیدی: من و تو ، سفر

عشق یعنی یک بغل احساس ناب

همــــچو سقاء تشنه در آغوش آب

عشق یعنی حنجــــر و تیر سه تیغ

زینب و گهــــــــــــــواره و اشک رباب

 

"تقدیم به شش ماهه ای که این روزها گوشه گهواره اش را دخیل بسته ایم"

 

چند ماه پیش بود که توی یک مهمونی خانوادگی زن دائی عزیزمان اعلام فرمودن از طریق تلویزیون تصویر یک امام زاده ای رو دیده ان که همون موقع هم به صورت آنلاین چیزی رو نذر اون امام زاده می کنن و حالا که حاجتشون روا شده دنبال کسی می گردن تا بره و براشون نذرشون رو اداء کنه.ما هم که سرمون درد می کنه برای اینجور کارها یه دفعه جوگیر شدیم و اعلام آمادگی نمودیم.(یه زن هم نداریم بگه آخه شوشو نونت نبود آبت نبود جوگیر شدنت چی بود).خلاصه ما ماندیم و یه سفر روی دستمان.حالا این امام زاده بزرگوار اسمشون چی هست.کسی نمی دونه فقط این زن دائی بزرگوار می دونن که این امام زاده در شهرستان نراق مدفون شده اند.پس پیش به سوی نراق.

 

اگر گفتید این تصویر کجاست؟(دوستانی که همراه من در این وبلاگ هستن حتما" می دونن)

 برای رفتن به نراق تصمیم گرفتیم از مسیر مشهد ارهال بریم.قبلا" این مسیر رو تا نیمه راه رفته بودیم و می دونستیم که مسیر بسیار قشنگی است که توصیه می کنم در فصل بهار بخصوص اردیبهشت ماه حتما" یکبار این مسیر رو امتحان کنید.

در شهرستان نراق پیکر پاک امام زاده ای بزرگوار مدفون است که مشتاقان زیارتش از راههای دور و نزدیک به پابوس آستانش می شتابند تا در جوارش دلی سبک کنند.این امام زاده بزرگوار حضرت زیبده خاتون(ع) نام دارند.

نام اصلی این بزرگوار فاطمه الصغری ملقب به زبیده خاتون(ع) دختر 9 ساله امام جواد(ع) و  خواهر امام علی النقی(ع) و عمه امام حسن عسکری(ع) می باشد.

این بزرگوار چون در شهر مدینه تهدید به قتل می شوند به همراه یاران و بنی هاشمیان که قریب بر 4000 نفر می شده اند به سوی ایران هجرت می نمایند تا به اصفهان می رسند.سپس مسیر را تغییر داده و به سوی قم ادامه راه می دهند تا اینکه در سه منزلی قم که همین مکان می باشد در محاصره آل بنی عباس گرفتار شده و به شهادت می رسند.یاران آن حضرت بیشتر زنان بوده که فتلگاه آنان در دره جنوبی حرم می باشد.خود آن بزرگوار به همراه دو نفر بانو که گفته می شود از نوادگان امام موسی بن جعفر(ع) می باشند به اتفاق به قله کوهی پناه می برند که در آنجا به شهادت می رسند.

 بعضی از افراد محلی که مورد احترام و اعتماد مردم محل می باشند می گویند که با چشمان خود نورهائی را دیده اند که از این دره به سوی آسمان می روند.

راستی روزی که ما برای زیارت این مکان مقدس و ادای نذر زن دائی رفته بودیم یک خانواده آمده بودند که چون حاجتشان برآورده شده بود زوار را مهمان سفره خود کردند و جای شما خالی یک قیمه پلو خوشمزه ای اینجا نصیب ما شد.

 پس از زیارت این مکان روحانی راه افتادیم تا اگر بشود یک گشت کوچکی هم در شهر نراق بزنیم هر چند که وقت محدودی در اختیار داشتیم. 

 به هنگام عبور از یکی از خیابانهای نراق چشممان به عمارتی افتاد که غریبانه در سکوت تو را فرا می خواند تا دربی آید از تنهائی.دعوتش را پاسخ گفته و لحظاتی را مهمانش می شویم.این عمارت ظاهرا" به نام تاجرسرا،کاروانسرا و یا بازار شمس السطنه نامیده می شود.متاسفانه هیچ گونه اطلاعاتی جهت شناسائی این بنا وجود ندارد و تو مجبوری خود حدس و گمانی برای آن داشته باشی.

      

 و حجره هائی که روزگاری پر از هیاهو بودند و امروزه روز سکوت را میزبانند.

و جاده ای که با تمام وجود مرا

تمام مرا

به خود فرا می خواند.

جاده،ای رفیق شفیق من

مرا به ظلم،بی وفا مخوان

که این روزها در پشت هوای مه آلود چشمانی بارانی

به دنبال زندگی می گردم.