آرام بخواب پارامیس دائی
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱۱  کلمات کلیدی: من و تو

سلام دائی جونم

سلام خوشمل دائی

سلام عروسک ملوسک دائی

الهی دائی به قربونت بره

الهی دائی فدای اون قد و بالات بره که هیچوقت ندیدم ولی شنیدم که ریزه میزه بودی

الهی من فدای اون کاکل هات بشم که هیچوقت ندیدم ولی شنیدم که مشکی مشکی بودن

الهی دائی فدات بشه عروس خانم 

نمی دونی چقدر سخته که نبینمت که حسرت دیدنت به دلم موند

نمی دونی چقدر سخته که تو بغلم نگیرمت که حسرتش به یادگار برام موند

نمی دونی چقدر سخته که بوست نکنم و حسرتش رو با خودم به گور ببرم

راستش دائی جونم دروغ چرا

از اولش هم معلوم بود که زمینی نیستی

آخه تو فرشته ای پس باید بری پیش فرشته ها

چقدر هم زود رفتی

حتی فرصت نشد مامانت یک نگاه بهت بندازه 

یکبار تو بغلش بگیرتت

یکبار بوست کنه

یکبار نوازشت کنه

خب حتما" الان پیش فرشته هائی و همگی دارید با هم بازی می کنید.ولی شیطون دائی تو که زیاد پیش ما نبودی پس نمی دونم که چه بازی ای رو بلدی.

الهی دائی پیش مرگت بشه 

نمی دونی چقدر با خاله سر اسمت کل کل کردیم.خاله می گفت پرمیس و من می گفتم پارامیس.ولی دائی جونم بدون که تا آخر عمر برای من پارامیسی.

راستی دائی جونم ببخش اگه کوتاهی کردیم.ببخش اگه میزبان خوبی برات نبودیم.ببخش اگه رسم مهمون نوازی رو خوب به جا نیاوردیم.ببخش اگه نتونستیم اونجور که باید ازت پذیرائی کنیم.

فقط دائی جون امیدوارم که دیدارمون زیاد طول نکشه.می گن دعای نی نی ها زودی مستجاب میشه.پس یادت نره ها.دعا کن دائی هم زودی بیاد پیشت.اونوقت اونقدر با هم بازی می کنیم که حسابی خسته بشیم.

چی دائی جون.خوابت می یاد.باشه دائی جون برو.امروز خیلی خسته شدی.می دونم که سفرت آهسته آهسته بود و خیلی خسته ات کرد.پس برو بخواب دائی جونم.راستی دائی جون اگه مامان بزرگ رو دیدی سلام من رو هم برسون بگو که دلمون برای هر دوی شما تنگ شده.

برو دائی جونم.برو بخواب عمر دائی.برو بخواب گل همیشه بهار دائی.

آرام بخواب دائی جونم.

آرام بخواب پارامیس دائی.

 

دائی نوشت : پارامیس دائی ساعت 14 روز شنبه دهم تیر به دنیا اومد ولی فقط 26 ساعت مهمان ما بود و ساعت 16 روز یکشنبه یازدهم تیر

رفت پیش ستاره ها.رفت پیش فرشته ها.رفت بالای ابرهای سفید.رفت تا از دامن آسمون ماه رو بچینه

بیچاره مادرش که حسرت یک نگاه نی نی اش به دلش موند.

بیچاره ما که حتی فرصت نکردیم یه نگاه ولو چند ثانیه ای بهش بکنیم.

پینوشت : راستش این مطلب رو روز یکشنبه تنها ساعتی بعد از سفر آسمونی پارامیس دائی نوشتم ولی به خاطر آبجی نیلوفر گلم که این روزها سخت سرگرم برگزاری جشن تولدش است و به خاطر اینکه ممکن بود با خوندن این مطلب ناراحت بشه انتشارش رو به امروز حمعه 16 تیرماه انداختم.