امان از دل تنگ،امان از دلتنگی
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۳۱  کلمات کلیدی: من و تو

آه مادر مادر مادر

کاش می دانستی که چقدر دلم برایت تنگ شده است

کاش می دانستی که چقدر دلم برای دیدن لبخندت تنگ شده است

کاش می دانستی که چقدر دلم برای دستهای مهربانت تنگ شده است

کاش می دانستی چقدر دلم برای دیدن نماز خواندنت تنگ شده است،آنگاه که قنوت می بستی و من به زیبائی عطر وجود خدا را حس می کردم

کاش می دانستی که بعد از تو چقدر سخت است زندگی،چقدر سخت است تنهائی،چقدر سخت است در دل شب خیس اشک بودن،خیس تنهائی بودن،خیس حس گم شدن

کاش بودی تا باز صورت مهربانت را غرقه بوسه کنم

کاش بودی تا باز هم سر به سرت بگذارم و تو با تمام وجود مهربانت بخندی

کاش ....

و چقدر وجودم لبریز است از این همه کاش ها......

کاش هائی که تا ابدیت در دلم مقیم شده اند و ره به جائی نخواهند برد

باز هم دوم تیرماه دیگری رسید و باز هم روز تلخ و سیاه زندگی من فرا رسید

امسال هم دوم تیرماه یک شنبه است و سال 1381 هم دوم تیرماه یک شنبه بود

خوب یادم است

روز شنبه رفته بودم تا وقت آنژیوگرافی مامانم رو تمدید کنم.وقتی به خانه رسیدم،دیدم که آبجی و بابا زیر بازوهای مامان رو گرفته بودند و وادارش می کردند تا حرکت کنه ولی مامان امتناع می کرد.کمی باهاش تلخی کردم و بهش گفتم با این کارش فقط همه ما رو آزار می ده ولی شب وقتی که داداش و آبجی از شیراز اومدن،لبخند رو در صورت مهربانش دیدم و وقتی که در کنارش نشستم و دست خسته اش رو نوازش کردم،با لبخندی تلخی بعد از ظهرم را بخشید.

حدود ساعت 3 نصفه شب روز یکشنبه،دوم تیرماه بود که با صدای آبجی که آرام صدام می کرد،بیدار شدم.آبجی گفت که حال مامان مساعد نیست و باید زنگ بزنیم اورژانس.فورا با  اورژانس تماس گرفتیم در حالی که تمام بدنمان می لرزید.وقتی که اورژانس آمد،تشخیص سکته قلبی دادن و سریعا مامان رو به بیمارستان منتقل کردن.آرام طوری که داداش و آبجی دیگرم که تازه از شیراز اومده بودن متوجه نشن،راه افتادیم به سمت بیمارستان.مامان رو بردن داخل اطاق ریکاوری و دکترها بالای سرش داشتن تمام تلاششون رو می کردن.

برای اینکه هوائی بخورم چند دقیقه ای بخش رو ترک کردم.وقتی که برگشتم دیدم که دارن مامان رو روی برانکارد می برن.خوب یادم است که از دکتر پرسیدم:"آقای دکتر چی شد؟".

هنوز یادم هست که دکتر سری به تاسف تکان داد و گفت : :تمام کرد".

شکستم،با تمام وجود شکستم.منی که به ندرت گریه می کنم،در اون لحظه بغضم را شکستم و صدای گریه ام در تمام بیمارستان پیچید.

آه مادر مادر مادر

مادر مهربانم 

چه کردی با ما

چه آتشی زدی بر زندگی ما با رفتنت.

مادرم را در کاوری قرار داده بودند تا ببرندش.بی اختیار در جلوی برانکارد ایستادم و با التماس فریاد زدم:"تو رو خدا بگذارید یکبار دیگر ببینمش.شما رو قسم می دم به تمام عزیزانتون بگذارید یکبار دیگه مامانم رو ببینم.تو رو خدا،بهتون التماس می کنم".

بهم اجازه دادند و من یکبار دیگه تونستم صورت زیبای مادرم رو ببینم که آرام خوابیده بود.بی اختیار صورت بر پیشانی اش گذاشتم و های های گریه کردم.نمی دونم که چقدر طول کشید ولی پرستارها من رو به زور از کنار مادرم جدا کردند.

آه خدایا

می دانی که در آن روز چه بر من گذشت

ولی ای خالق توانا

و ای مهربان ترین مهربانان

ما راضی به رضای تو بوده و هستیم

و بر این مصیبت صبر کرده و می کنیم

که توئی ارحم الراحمین

که توئی قرار دل بی قراران

 

 اگر مایل بودید،با فرستادن فاتحه ای روح مادرم را شاد کنید.

 

پینوشت یک : من چادر نماز مادرم رو به یادگار برداشتم و از اون بیشتر از چشمهام مراقبت می کنم.چادر رو در کمد لباسهام گذاشتم و وقتی که دلم برای مامانم حسابی تنگ می شه می رم برمی دارمش و بوش می کنم و آنگاه سرشار از عطر حضور مامانی فرشته ام می شم.

پینوشت دو : خودم از این نوشته ام حسابی خوشم می آد،ولی نمی دونم نظر شما چی هست.

پینوشت سه : یکبار،در یک جای زیبا،این خاطره رو برای دوست مهربانی تعریف کردم.اون دوست خوبم هم پا به پای من اشک ریخت.متشکرم ازت دوست بسیار بسیار بسیار مهربانم.

پینوشت چهار : ببخشید که این پستم خیلی طولانی شد.