موندم چی بگم والا ؟؟؟؟؟
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢۸  کلمات کلیدی: خنده

جوونم براتون بگم که:

تو یه جای خوش آب و هوا با داداشم نشسته بودیم و داشتیم شطرنج بازی می کردیم.

یه نی نی خوشمل هم که نمی دونم بچه کی بود،بغل دست ما خوابیده بود.

ما هم گرم بازی بودیم که یهوئی

یه دسته حیوون از میان درختها سر و کلشون پیدا شد و یه راست اومدن سمت ما

ما هم برای اینکه از زیر دست و پای اونها فرار کنیم سریع دست به کار شدیم

من اون نی نی رو سریع زدم زیر بغلم و از جام مثل فنر پریدم 

که ناگهان یکی از اون حیوونها متوجه من شد و دوید به سمت من

من هم دو تا پا داشتم،دو تا دیگه هم قرض کردم و مثل فشنگ در رفتم

ولی نامرد مگه ول کن بود

خلاصه در آخرین لحظات که اون حیوون می خواست به من ضربه ای بزنه

خودم رو پرت کردم میون بوته ها و از ضربه اش حان سالم به در بردم

و ناگهان هراسان از حواب پریدم

حالا شما یعنی عمرا بتونید حدس بزنید اون حیوون،چه حیوونی بود

باورتون میشه که یه ماموت نیشخندخنده دنبال من کرده بود؟؟؟؟؟؟

حالا برام سوال شده که من تو خواب در چه دوره ای داشتم زندگی می کردم؟؟؟؟؟سوالنیشخند

 

پینوشت : این روزها،آرامش خاصی رو احساس می کنم و این آرامش رو مدیون دوست عزیزی

هستم که با حضورش و با صدای گرمش،بارانی از آرامش رو به روح خسته من هدیه میده.ممنونم

ازت دوست مهربونم.چقدر قشنگه که هستی.قلببغلبغل