باز هم سفر،باز هم خاطره
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٥  کلمات کلیدی: سفر

شدیم یه اکیپ هشت نفره

پدر با نام مستعار ددی بغل

آبجی خانومی بغل

اون یکی آبجی خانومی بغل با پسرش،احسان بغل

داداش بزرگه بغل ،زن داداش بغل و دخترشون،ساغر بغل

به هفته مسافرت به سرزمین دریا و جنگل

یک هفته آرامش،مهربانی،دوستی،محبت و عشق ورزیدن

همراه با لحظات قشنگ قشنگ و خاطراتی رنگارنگ

خاطراتی که همیشه و همیشه برام تازه و به یادموندنی خواهند بود بغلبغلبغل

و دریائی که برایم خاطره ای از نوع آرامش به ارمغان می آورد 

 و جاده ای که در آن منزل گرفته بودیم

مجسم کنید که

صبحهای زود

پیاده روی در این مسیر زیبا،چه انرژی مثبتی را به آدم منتقل می کنه

و همه و همه این حس های قشنگ را

مدیون خالق مهربانی هستم که همیشه و همیشه یار و یاورم بوده

 

خدای من،خدای خوب و مهربانم

زبان من قاصر است از بجای آوردن این همه مهربانی

تو را با زبان دل سپاس می گویم

بابت این همه مهربانی ات

 

و قشنگ ترین قسمت سفر

هنگامی که ساعت 4:30 دقیقه صبح

وقتی که گوشی موبایلم رو روشن می کنم

پس از لحظاتی

پیامکی از دوست مهربان دوست داشتنی ام می رسد که

"صبح به خیر.سفر بی خطر"

و لبخندی که با خوندن این پیامک بر روی لبم می نشیند

و خاطراتی که.......خجالت