حکیم عمر خیام
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۸  کلمات کلیدی:

امروز 28 اردیبهشت ماه بنا به قولی مصادف است با سالروز تولد حکیم عمر خیام و به همین دلیل امروز روز بزرگداشت این حکیم فرزانه می باشد.اغلب ما خیام را به واسطه رباعی هایش یک شاعر به حساب می آوردیم در حالی که خیام پیش از اینکه یک شاعر باشد یکی از بزرگترین ریاضی دانان کشورمان بوده است.

 

 

خیام در 28 اردیبهشت سال 427 خورشیدی به دنیا آمد و در 12 آذر سال 510 خورشیدی بدرود حیات گفت.او ریاضی دانی به نام بوده که تحقیقاتش در خصوص حل معادلات درجه سوم و مطالعاتش در خصوص اصل پنجم اقلیدس نامش را در تاریخ علم ریاضی جاودانه نموده است.

افسانه‌هایی چند پیرامون خیام وجود دارد. یکی از این افسانه‌ها از این قرار است که خیام می‌خواست باده بنوشد ولی بادی وزید و کوزه می اش را شکست. پس خیام چنین سرود:

ابریق می مرا شکســـــــــــــــتی،ربی   بر من در عیش را ببستــــــی،ربی
من مِی خورم و تو می‌کنی بدمستی   خاکم به دهن مگر که مستی،ربی

پس چون این شعر کفرآمیز را گفت خدا روی وی را سیاه کرد. پس خیام پشیمان شد و برای پوزش از خدا این بیت را سرود:

ناکرده گنه در این جهان کیست بگو!   آن کس که گنه نکرد چون زیست بگو!
من بد کنم و تو بد مکــــــافات دهی   پس فرق میان من و تو چیســت بگو!

و چون اینگونه از خداوند پوزش خواست رویش دوباره سفید شد. البته جدا از افسانه‌ها در اینکه این دو رباعی بالا از خیام باشند جای شک است.

لازم به ذکر است یکی از حفره‌های ماه به افتخار خیام «عمر خیام» نامیده شده‌است همچنین در سال 1980 نامه وی بر روی یکی از سیارکها گذاشته شد.

او قبل از مرگ خود محل آرامگاه خود را پبش بینی کرده بود که نظامی عروضی در ملاقاتی که با وی داشته این پیش بینی را اینطور بیان کرده : "گور من در موضعی باشد که هر بهاری شمال بر من گل افشان می کند ." نظامی عروضی بعد از چهار سال که از وفات خیام می گذشت به شهر نیشابور رفته و به زیارت مرقد این شاعر بزرگ رفته و با کمال تعجب دید که قبر او درست در همان جایی است که او گفته بود.

 

 

و این هم چند رباعی از این دانشمند و شاعر گرانقدر

 

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریســــت
بی باده گلرنگ نمی باید زیـــــست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاک ما تماشاگه کیســـت 

 

از جمله رفتـــــــگان این راه دراز
باز آمده ای کو که به ما گوید راز
هان بر سر این دو راهه آز و نیـاز
چیزی نگذاری که نمی آیی بـــاز

 

در دایره ای که آمدن ،رفتن ماســــــــت
آن را نه بدایت نه نهایت پیداســـــــــــت
کس می نزند دمی در این عالم راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاســـــت

 

این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم ایام مرا یاد نگـــــــــــــــــشت
روزی که نیامدست و روزی که گذشت