شربت شیرین !!!!!
ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٧  کلمات کلیدی: خنده

جوونم براتون بگه که

فردا یعنی سه شنبه 28 آبان ماه 1392 دوباره باید برم چشم پزشکی

تا یه بار دیگه به چشمم آمپول بزن!!!!!استرساسترساسترس

یعنی ممکنه که امروز،آخرین روزی باشه که دارم با دو چشم دنیا رو می بینمنیشخند

حلاصه اینکه

اگه برنگشتم و چیزی ننوشتم

بدونید که اون شربت معروف شهادت رو تا ته ته تهش سر کشیدم

ولی خدائیش

یادم باشیدها

و برای شادی روحم

هم سوره یاسین رو زیاد بخوونید

و هم اینکه برام خیراتی بدید اون هم از نوع کیک خامه ای خندهخندهخنده

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بعدا نوشت 

به قول قدیمی ها 

بادمجان بم آفت نداره

شده مصداق من

که برگشتم سر و مر و گنده

البته باید اعتراف کنم

اگه خانم پرستار تو اطاق عمل نبود و ازش خجالت نمی کشیدم

موقع فرو کردن آمپول ها تو چشمم

جیغی می کشیدم 

از نوع بنفشش!!!!!!!خنده

 

پینوشت : به زودی جواب تمام کامنتهای محبت آمیزتون رو خواهم داد دوستان گلم.بغل

 

 


 
مگه به چنگم نیفته!!!!!!!
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٥  کلمات کلیدی: خنده

 

آقا

نمی دونم کدوم شیر (نا)پاک خورده ای رفته از این فروشگاه Happy Land لباس بچه

خریده،بعدش شماره موبایل من رو داده

حالا هم از این فروشگاه Happy Land فرت و فرت برای من اس میاد که

فروش لباس کودک با تخفیف ویژه

فروش تابستانی لباس کودک با 30% تخفیف

و ............

حالا این که خوبه

نمی دونم از کجا آدرس خونمون رو گیر آوردن که کاتالوگ لباسهای فصل کودک رو برام

می فرستن،اون هم نه یکی و دوتا،بلکه چهارتا چهارتا نیشخند

جالا این وسط هم این آبجی خانومی ما گیر داده که

تو (یعنی من) رفتی یواشکی زن گرفتی و بچه هم داری نیشخندنیشخندنیشخند

یعنی به اوضاعی است که نگو و نپرس

فقط این وسط اگه دستم به اون کسی که این کار رو کرده برسه

یعنی یه کاری می کنم که چند سالی در آمپاس بچه دار شدن بمونه!!!!!خنده

 

 

پینوشت : چند روزی دارم میرم سفر.دارم می رم دیدن دریا،جنگل،کوه و ماهی ها چشمک.

پس چند روزی از دستم راحت هستید حسابی حسابی حسابی.چشمکبغلبغلبغل


 
موندم چی بگم والا ؟؟؟؟؟
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢۸  کلمات کلیدی: خنده

جوونم براتون بگم که:

تو یه جای خوش آب و هوا با داداشم نشسته بودیم و داشتیم شطرنج بازی می کردیم.

یه نی نی خوشمل هم که نمی دونم بچه کی بود،بغل دست ما خوابیده بود.

ما هم گرم بازی بودیم که یهوئی

یه دسته حیوون از میان درختها سر و کلشون پیدا شد و یه راست اومدن سمت ما

ما هم برای اینکه از زیر دست و پای اونها فرار کنیم سریع دست به کار شدیم

من اون نی نی رو سریع زدم زیر بغلم و از جام مثل فنر پریدم 

که ناگهان یکی از اون حیوونها متوجه من شد و دوید به سمت من

من هم دو تا پا داشتم،دو تا دیگه هم قرض کردم و مثل فشنگ در رفتم

ولی نامرد مگه ول کن بود

خلاصه در آخرین لحظات که اون حیوون می خواست به من ضربه ای بزنه

خودم رو پرت کردم میون بوته ها و از ضربه اش حان سالم به در بردم

و ناگهان هراسان از حواب پریدم

حالا شما یعنی عمرا بتونید حدس بزنید اون حیوون،چه حیوونی بود

باورتون میشه که یه ماموت نیشخندخنده دنبال من کرده بود؟؟؟؟؟؟

حالا برام سوال شده که من تو خواب در چه دوره ای داشتم زندگی می کردم؟؟؟؟؟سوالنیشخند

 

پینوشت : این روزها،آرامش خاصی رو احساس می کنم و این آرامش رو مدیون دوست عزیزی

هستم که با حضورش و با صدای گرمش،بارانی از آرامش رو به روح خسته من هدیه میده.ممنونم

ازت دوست مهربونم.چقدر قشنگه که هستی.قلببغلبغل


 
وای وای وای،آمپول!!!!!
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٠  کلمات کلیدی: خنده

 

جونم براتون بگم که چند وقتی احساس می کردم یه مقداری چشم راستم دچار مشکل شده.خب برای من که از عینک هم استفاده می کنم این قضیه بیشتر حساس میشه.اینه که عزم جزم کردم و رفتم دیدن آقای دکتر.ایشون هم بعد از معاینه گفتن که یکی از رگهای داخل چشمم یه خون ریزی جزئی کرده.علتش رو هم قند خون بالا تشخیص دادن که البته ما پذیرفتیم هر چند بماند که قبل از این تشخیص آقای دکتر، یادمان افتاد که بعله روزی این آقا محسن،یک ضربه جانانه به چشممان وارد کردن و در حالی که ما داشتیم از درد به خودمان می لولیدیم ایشون با افتخار مشتشون رو به همه نشان دادن و ندا دادن که "به این می گن کاراته!!!!!"نیشخند

خلاصه دردسرتون ندم.آقا قضیه کشید به دکتر تعذیه و قرص قند و ورزش منظم و ....

تا اینکه چند روز پیش برای معاینه مجدد نزد چشم پزشک رفتیم.ایشون هم دوباره نظری بر چشم ما انداختن و گفتن که باید به چشمم آمپول بزنن.استرس

خب بابا یه تزریقه دیگه،ترس نداره که.یا تزریق می کنن به باسنخجالتخجالتخجالت با تزریق می کنن به بازو یا نهایتش هم به گوشه چشم.

خلاصه ما هم با همین نیت روز بعدش خوشحال و خندان و البته تنها رفتیم درمانگاه.طفلی آبجی اصرار که باهام بیاد از ما هم انکار که بابا مگه من بچه ام.یه آمپول میزنم بعدش هم می رم سر کار دیگه.

خلاصه رسیدم درمونگاه و نشستیم تا نوبتمون بشه.خلاصه اسممون رو خوندن و بعدش به یه آقائی گقتن این رو(یعنی من رو) ببر بالا.بابا مسلمون "این" به "درخت" می گن.نامرد انگار می خواد یه جعبه رو جابجا کنه."این رو ببر بالا".

خلاصه به طبقه سوم رسیدیم.این آقا از جلو من هم پشت سرش.یه دفعه جلوی یه اطاقکی که روش نوشته بود "انبار" ایستاد و رفت داخلش.آقا یه نگاه به چپ کردم یه نگاه به راست کردم دیدم هیشکی نیست.گفتم نکنه ما رو بکشه اون تو و بعدش.....خجالت

خلاصه لحظات نگران کننده به پایان رسید و ایشون اومدن بیرون در حالی که تو دستشون یه دست کاور بود و یه عدد دمپائی.وا اینها دیگه چیه؟فرمودند: تشریف ببرید تو اون اطاق و اینها رو بپوشید.گفتم:مطمئن هستید اینها برای من است؟من فقط برای یه تزریق ساده اومدم.خلاصه گفتن باید بپوشم.پس رفتم داخل رختکن و اون لباسهای کاور مانند رو پوشیدم.یعنی چشمتون روز بد نبینه.لباسها گشاد ما هم که جسمون ریز،خلاصه دلقک بازاری شد.فقط این رو بگم که هر چند ثانیه یه نگاهی می کردم به شلوارش که ببینم هنوز تو پام هست یا نهنیشخند.فقط دعا می کردم که آقا دکتر با دیدن تیپمون خنده اش نگیره و موقع تزریق......نیشخند

 القصه بعد از نیم ساعت معطلی اسممون رو صدا زدن که بله اطاق عمل در انتظار شما است.بابا یه تزریق ساده که دیگه اینقدر دنگ و فنگ نداره که.خلاصه ما رو بردن پشت در اطاق عمل،بعدش رو سرمون یه دونه کلاه هم گذاشتن تا تیپ دلقکیمون کامل بشه.بعدش رفتیم داخل اطاق عمل!!!!!!استرساسترساسترس

همین جا اعتراف می کنم که موقع ورود به اطاق عمل شهادتین رو خوندم و خودم رو برای سفری بی بازگشت آماده کردم!!!!نیشخندنیشخندنیشخند

ما رو خوابوندن روی تخت و یه پارچه انداختن روی صورتمون که فقط چشم راستم از میون سوراخش پیدا بود.بابا قراره چی کار کنید.قراره مگه کجا تزریق بشه آیا؟؟؟؟

یه دفعه دیدیم که یه وسیله رو گذاشتن روی پلکهای بالا و پائین چشم راستم و بعد از چند ثانیه دیدیم که آقای دکتر آمپولی رو وارد کره چشم راستم کردن،اون هم نه یکبار بلکه دوبار.استرسعصبانی

فقط یادم می آد که کاملا متوجه شدم مایعی داخل چشمم وارد شد.بعد از چند دقیقه هم در حالی که به حالت افقی بودم ما رو به بخش منتقل کردن و بعد از دادن یه سوپ گرم،در حالی که روی چشم راستم رو بانداژ کرده بودن ما رو راهی منزل کردن.

البته باید خدا رو شکر کنم که راهی منزل پدری کردن نه منزل آخرت!!!!نیشخند

حالا این دوشنبه باید برم برای معاینه مجدد.دعا کنید که همه چی خوب بوده باشه و دیگه این حکایت تکرار نشه!!!!!تعجب

 

حالا که کار به گفتن قضیه آمپول زدن کشید بگذارید این رو هم بگم که یکباری سخت مریض شده بودم.رفتم دکتر و دکتر برام آمپول نوشت.رفتم آمپولها رو گرفتم و رفتم برای تزریق.خلاصه اولی رو به باسنم خجالت تزریق کرد.اومدم بیام از رو تخت پائین که خانم پرستار گفت صبر کن عزیزم یکی دیگه هم هست.بعدش اون یکی رو هم تزریق کرد به باسنم خجالت.اومدم بیام پائین که خانم پرستار گفت صبر کن عزیزم یکی دیگه هم هست.خلاصه سومی رو هم تزریق کرد به باسنم خجالت و بعدش گفت حالا می تونی از تخت بیائی پائین.ما هم نه برداشتیم نه گذاشتیم گفتیم:یعنی اگه خود شما بودی الان می تونستی بیائی از تخت پائین.خنده.خلاصه مثل یه روبات از تخت اومدم پائین و تا خود خونه مثل یک آدم آهنی راه می رفتم.یعنی یه وضعی ها.نیشخندنیشخندنیشخند

 

پینوشت یک : دوست عزیزی چند روز پیش بهم سه تا هدیه قشنگ داد.ازت ممنونم دوست مهربانم و امیدوارم که بتونم جبران بکنم این همه مهربونی ات رو.بغللبخند

پینوشت دو : برای من خانواده ام از همه چیز در زندگی مهم تر هستند.برای بودن در کنار اونها از همه چیز عبور خواهم کرد حتی از روی تمام آرزوهای قشنگم. 

 

بعدا نوشت : روز دوشنبه رفتم دکتر.متاسفانه چشمم پیشرفتی نداشته.دکتر برام دو تا قطره دیگه نوشت و گفت اگه تا یک ماه دیگه با مصرف قطره ها،چشمم خوب نشه،دوباره باید آمپول بزنم.گریهگریهگریه

با این دو قطره جدیدی که دکتر بهم داده،روزانه چهار نوع قطره مختلف استفاده می کنم!!!


 
یعنی یعنی یعنی ها!!!!!!!
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٤  کلمات کلیدی: خنده

 

 

 

 

 

 

کامنت دوستم :

سلام سلام صدتا سلام چطوری مارکوپولو خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟ زنده ای هنوز؟ ببین الکی برا من تریپ احساس ورندارا دوستتان  دارم اندازه... بیشین بینیم بابا نیشخند ... النا دیگه کیه؟ باز تو دوباره عاشق شدی هی من میگم نکن کسی نمیاد تو رو بگیره ضایع میشی گوش نمیدی ک نیشخند

کامنت من : 

یعنی تو حسرتش موندم که مثل یک خانم متشخص بیائی و نظر بگذاری!!!!!!!زبان نیشخند

کامنت دوستم : 

 آخی چقدر بده آدم تا همیشه حسرت ب دل بمونه نیشخند

کامنت من : 

یعنی کلا تا آخر عمرت می خوای همینطور نامتشخص باشی آیا؟؟؟؟؟نیشخندزبان 

کامنت دوستم :

اوهوم به کوری چشم بعضیا آخ

کامنت من :

همینطوریش که ادب مدب تعطیل است،حالا بخواهی نامتشخص هم باشی که دیگه واویلا!!!!!!زبانزبانزبان

کامت دوستم :

4 - بس ک اومدم اینجا یاد گرفتم اخه میگن ادب از ک اموختی.....؟؟هااااااااااا؟؟ مژهزباننیشخند

کامنت من :

آخه اگه چیزی می تونستی یاد بگیری که دلم نمی سوخت.مثلا تو گفتی ادب از که آموختی،خواستی عقده های درونی یاد نگرفته هات رو خالی کنی آیا؟؟؟؟؟؟زبانزبانزبان

کامنت دوستم :

بیشین بینیم بابا نیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخند

کامنت من :

اگه پدر و مادرهائی که فرزندان دلبندشون رو می فرستن تا تو بهشون زبان یاد بدی,بدون چقدرررررررررررر بی ادبی,اونوقت.....زبانزبانزبان
در ضمن
من اگه پیش تو کم بیارم که باید برم خودم رو از بالای برج میلاد بندازم پائین!!!!!زباننیشخند

کامنت دوستم :

زودتر پرت کن ک اصلا دیگه حوصلتو ندارم چشمکچشمکچشمکنیشخندنیشخندتازشم کلیم شاگردام دوسم دارن حسوووووووووووووووووود نیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندیکیش همین بهار که اصلا چشم نداره ببیندت تازه من میخواستم به هم معرفیتون کنم... آخه نه که تو یه شهرید ولی تو ک لیاقت ندارینیشخند

کامنت من :

یارو رو تو ده راه نمی دادن,سراغ کدخدا رو می گرفت
یا بهترتر
موش تو سوراخ نمی رفت,جارو به دمش می بست
آخه تو خودت هم غیرقابل تحملی,اونوقت می خوای یکی دیگه رو هم معرفی کنی!!!!!!!!زبانزبانزباننیشخند

کامنت دوستم :

آخه بچه جون چقدر باید بهت یاد بدم که از دور قضاوت نکن میری جهنننننننننننننم میسوزی جزغاله میشی اونوقت دیگه هیچکی بهت محل نمیدهاز خود راضیاز خود راضیزبانعینکزبان

کامنت من :

آخه تو اصلا عددی نیستی که من بخوام در موردت قضاوت کنم!!!!!زبانزبانزبان

کامنت دوستم :

قهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههتو اصلا از ریاضیات چیزی سرت میشه؟؟ نههههههههه تو نه میتونی عکاسی رو بری حرفه ای دنبال کنی نه استعداد موسیقی داری نه النا میزاره بری دنبال این کارا نیشخندنیشخندنیشخند برو کوچولو برووووووووووووووووووووووووووووو

کامنت من :

یعنی تو هنوز نمی دونی که عکاسی و موسیقی هیچ ربطی به ریاضیات نداره!!!!!!ببین ما با کی یا شدیم هفتاد میلیون!!!!!!!!زبانزبانزباننیشخند

کامنت دوستم : 

پس معلومه خیلی پرتیا برو یه کم مطالعه کن مادر همه علوم ریاضیاته دقیقا علم ریاضیه که تعیین کننده مقیاس و درستی عکاسیه و نوع و نگاه هنری.بابا هفتاد میلیونی ما با تو میشیم 69 میلیون 999 هزار و نیم تا.نصفه حساب میشی بابا تومژهنیشخندنیشخند

کامنت من :

اتفاقا ما یه استاد زبانی داشتیم که می گفت"برای یادگیری زبان انگلیسی باید اول کاملا انتگرال و مشتق رو یاد بگیریم"زبانزبانزباننیشخند
تازه خوبه که من نصفی حساب میشم.تو رو بگو که اصلا حساب نمی شی!!!!!!!زبانزبانزباننیشخند

کامنت دوستم : 

- آخه تو ک خلاقیت نداری از خودت حرف بزنی،چرا از حرفای من الهام میگیری و جواب میدی یه چیز درست درمون بگو که توش حس خلاقیت باشه زبانزبانعینک والللللللللللللله بی استعدادنیشخند

کامنت من :

یعنی من کلا موندم تو این همه خودشیقتگی رو از کجا آوردی؟؟؟؟ به خدا تو پدیده خلقت هستی.با وجودت آدم پی می بره که خدا هم ممکنه گاهی اشتباه بکنه!!!!!!!زبانزبانزبانزبان
 
و این داستان کماکان ادامه دارد!!!!!!
پینوشت یک : عنوان این پست از تکیه کلام بعضی ها!!!!! گرفته شده!!!!!چشمک
پینوشت دو : ایشالا یک روزی در مورد این دوست مهربان و بزرگوارم بیشتر می نویسم.لبخند