فصل سبز عاشقی ها
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢۱  کلمات کلیدی: من و تو

 

گوش کن

صدای نفس های پائیز را می شنوی؟؟؟؟

و این زیباترین فصل خدا می آید.....

غم و اندوهایت را به برگ های درختان آویزان کن....

چند روز دیگر می ریزند....

 

 

پینوشت : آهنگ وبلاگم " پائیز " اثر استاد " فریبز لاچینی " است.


 
برو خدا به همرات
ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٥  کلمات کلیدی: من و تو

  

 

عاشقانه

           من می سازم یک کلبه ای از دلتنگی
                                              از دلتنگی
مثلِ باران

            من می بارم آرام آرام از دلتنگی
                                        از دلتنگی
                                                       اشکهای عاشقانه بدرقه ی وجودت
                                                     قربونِ اشکِ چشمات برو خدا به همرات
                                                      تو بغضِ سردِ بارون منو به غم سپردی
                                                      قلبم میونِ دستات برو خدا به همرات
                                                                 برو خدا به همرات

مثلِ دریا خسته و غریبم
                            سر به دامان سرد و بی نصیبم
                                مثلِ پرواز در یک آواز

                              در کوچه ای از دلتنگی
                              عاشقانه من میخوانم
                       هر لحظه را با دلتنگی از دلتنگی
            عاشقانه من می گِریَم آرام آرام از دلتنگی از دلتنگی

از پنجره نگام کن خوشبختی بی شماره
                             ماه و ستاره هاشَم اشکامو می شماره
                             اشکهای عاشقانه بدرقه ی وجودت
                            قلبم میون دستات برو خدا به همرات
                                    برو خدا به همرات


 
راهی که من می روم.
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢۱  کلمات کلیدی: من و تو
 
چقدر خوشبخته بهشت که زیر یای توست.
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱  کلمات کلیدی: من و تو

باز هم تیرماهی دگر رسید

باز هم دوم تیرماه رسید

و باز هم خاطره ای تلخ برایم زنده شد.

آه مادر،مادر،مادر

چه شبها که با چشمانی بارانی

به امید دیدار تو به خواب رفتم

و چه صبح ها که دلگیر از ندیدنت در خواب

از خواب برخواستم.

آه مادر،مادر،مادر

چگونه بنویسم از روزهای نبودنت

آن زمان که بودنت را فریاد زدم

آن زمان که نشستن روبرویت را آرزو داشتم 

و نبودی

و نشد.

آه مادر،مادر،مادر

این روزها بیشتر از همیشه دلتنگم

این روزها که غصه ها مرا احاطه کرده اند

و من،دل خسته تر از همیشه به کنج تنهائی خود فرو رفته ام.

آه مادر،مادر،مادر

روزهای بعد از تو،روزهای سیاه زندگی من است

روزهائی که لحظه لحظه اش در حسرت دیدار تو گذشت

روزهائی که لبخند بر لب و غم در قلب

مجبور بودم نقش آدمی شاد را بازی بکنم

ولی دیگر نمی توانم،دیگر نمی شود.

آه مادر،مادر،مادر

سالها گذشتند ولی ذره ای از مهرت در دل تنهای من کم نشد

و چه خرم روزی است

آن روز که در کنار تو آرام بگیرم

پس مامانی مهربانم

برای زودتر آسمانی شدنم،دعا بکن.


 
دل نوشته ای برای او
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٢  کلمات کلیدی: من و تو
 
و زندگی جاریست
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٩  کلمات کلیدی: من و تو

 

دریا

 

جنگل

 

رودخانه

 

طبیعت سرسبز

 

شالیزار

 

جاده

 

 

همه و همه این نشانه ها

یادآوری می کنند که زندگی هنوز جاریست

پس می تواند دوباره متولد شد

می توان دوباره زندگی کرد

پس

الهی به امید تو

 

پینوشت : عکسها مربوط به سفر هفته پیشم به شمال کشور عزیزمان است که در این

روزها این سفر بسیار برایم لازم بود.


 
بی عنوان!
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٦  کلمات کلیدی: من و تو

خاطرات تو همه،همـــسفر باد برفت

تو نبودی و ببین قصه ات از یاد برفت

نکنم میل تو دیگر،که مـرا هیچ نماند

غـم شیرین بنگر،کز سر فرهاد برفت

--------------------------------------

 

این هم گل سرخی که امسال مهمان حیاط نقلی ما شده

تقدیم به همه دوستان عزیزتر از جانممممممممممممممم

 

پینوشت : از همه دوستانی که در غم از دست دادن دائی مهربانم،اظهار همدردی

نمودند،صمیمانه سپاسگزاری می کنم و برای همه شما دوستان گلم،سلامتی،شادی و موفقیت

آرزو دارم.

 


 
کل من علیها فان
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۳٠  کلمات کلیدی: من و تو

 

 

آدمی

بسان برگی است

در دست جویبار زلال زندگی

و مرگ

این فریبنده دلبربا،

چه آسان هم آغوشی خود را به ما می فروشد.

در آستانه روز مادر،دائی مهربانم هم همسفر مادرم شد.


 
بوی بهار
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢۱  کلمات کلیدی: من و تو

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش بحال روزگاررررررررررررر

 

 

تهران - پارک لاله - چهارشنبه 92/12/21 ساعت 11:30 


 
سلامتی چه خوبه،راستی که هست نعمت!
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٠  کلمات کلیدی: من و تو

سلام به همه دوستان گلم

امیدوارم که حال همتون خوب باشه و در سلامتی کامل باشید.

صمیمانه معذرت می خواهم که باعث نگرانی شما شدم.

راستش عمل چشم راستم با موفقیت انجام شد و شکر خدا همه چی مرتب است و در حال

حاضر هم در حال استراحت هستم.

به همین خاطر هم،یک سری محدودیت در استفاده از کامپیوتر دارم.این شد که نتونستم زودتر

بنویسم.

از همه دوستانی که از طریق نوشتن کامنت یا ارسال پیامک جویای حالم بودند،به ویژه سرکار

خانم(ز - س) که با کامنت زیباشون من رو شرمنده خودشون کردند،صمیمانه سپاسگزاری

می کنم.

برای همه شما دوستان گلم آرزوی شادی،سلامتی و موفقیت دارم.

حسابی مراقب خودتون باشید.

به امید دیدار.


 
پائیز بهاری من
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٧  کلمات کلیدی: من و تو

 روزهای خیلی قشنگی رو دارم تجربه می کنم

روزهائی که لحظه لحظه اش پر شده از آرامش

روزهائی که با تمام وجود دارم بوی خوش زندگی رو استشمام می کنم

روزهائی که دریائی از آرامش را در قلب کوچکم احساس می کنم

روزهائی که پائیز من رو بهاری کرده

و این همه آرامش را

اول از همه

لطف خدای مهربانم می دانم که آنقدر بهم عمر بخشید تا این روزها رو ببینم

و دوم

مدیون دوست بزرگواری هستم که این روزها

با حرفها و راهنمائی هایش دریچه ای تازه از زندگی رو به روی من باز کرده

و باعث شده تا با ذره ذره وجودم طعم عسلی زندگی رو بچشم

دوست خوب ترینم

نمی دونم با چه کلماتی میتونم سپاسگزارت باشم

نمی دونم چطوری می تونم تمام بزرگواری هات رو جبران کنم

در تمام عالم هستی چیزی رو پیدا نمی کنم

که بتونه زحمات تو رو جبران بکنه

 

ولی از صمیم قلبم

همراه با دریا دریا سپاس

این گل زیبا رو تقدیم تو می کنم

و از صمیم قلبم برای سلامی،شادی و موفیتت دعا می کنم

و سبد سبد خوشبختی برات آرزو دارم.


 
صرفا جهت اطلاع!!!!!
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۳  کلمات کلیدی: من و تو

 

1) سلام به همه دوستان گل و مهربونم

راستش چند روزی است دارم سعی می کنم تا یک سفرنامه بنویسم،ولی ظاهرا مشکلی در سرور آپلود عکسهای پرشین بلاگ وجود داره که نمی ذاره عکسها آپلود بشن و از اونجائی که دوست ندارم عکسهام رو در جای دیگه ای آپلود بکنم،اینه که ....

2) چند روزی نخواهم بود ولی وقتی که برگشتم،می خوام بمب خبری بترکونم!!!!!چشمک


 
دل شکسته
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٦  کلمات کلیدی: من و تو

ساعت تقریبا 30 دقیقه بامداد چهارشنبه،شانزدهم مرداد ماه 1392 است.

تقریبا نیم ساعتی است که شام خوردم و اومدم پای سیستم.راستش ما تو ماه رمضان حدود

ساعت 11:45 دقیقه شب شام می خوریم و اون رو می گذاریم جای سحری.

تو اطاقم نشستم،هدست رو گذاشتم توی گوشم  و دارم به اتفاقهای روز سه شنبه فکر می کنم.

خوشبختانه روز قشنگی داشتم.

اول اینکه با بهترین دوستم یک گقتگوی قشنگ داشتم.

دوم اینکه یه یشنهاد عالی برای یه پست مناسب بهم شده که احتمالا قبول کنم با یه حقوق بالا

همه اینها باعث می شه تا احساس آرامشی در درونم داشته باشم

همین طوری که دارم تو نت می گردم،وارد یک وبلاگی می شم که داره یه آهنگ قشنگ پخش

میکنه

بی اختیار مست می شم از این آهنگ

و بعدش

بی اختیار چیزی درونم می شکند

هوای چشمانم را نم بارانی فرا می گیرد

آری 

دلم می شکند و غرق می شوم در احساسی ناب

و بعدش

بی اختیار به خودم می گم

حالا که دلم شکست،نکنه که من هم روزی 

با حرفهای ناپخته ام

با حرکات خامم باعث شده باشم که دل کسی بشکنه

آنگاه زیر لب زمزمه می کنم

خدای من،خدای مهربان من،ای مهربان ترین خالق من

اگه جائی باغث شدم که دلی را ناخواسته بشکونم

به حق همین شب های عزیز قسمت می دهم که از گناه من بگذری

قسمت می دهم که بر من ببخشی که توئی بخشنده ترین بخشندگان

و شما

دوستان گلم

اگه گاهی با حرفهام باعث شدم که از دستم برنجید،ازتون می خوام که بر من ببخشید

از همتون التماس دعا دارم

خدا نگهدار

 


 
امان از دل تنگ،امان از دلتنگی
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۳۱  کلمات کلیدی: من و تو

آه مادر مادر مادر

کاش می دانستی که چقدر دلم برایت تنگ شده است

کاش می دانستی که چقدر دلم برای دیدن لبخندت تنگ شده است

کاش می دانستی که چقدر دلم برای دستهای مهربانت تنگ شده است

کاش می دانستی چقدر دلم برای دیدن نماز خواندنت تنگ شده است،آنگاه که قنوت می بستی و من به زیبائی عطر وجود خدا را حس می کردم

کاش می دانستی که بعد از تو چقدر سخت است زندگی،چقدر سخت است تنهائی،چقدر سخت است در دل شب خیس اشک بودن،خیس تنهائی بودن،خیس حس گم شدن

کاش بودی تا باز صورت مهربانت را غرقه بوسه کنم

کاش بودی تا باز هم سر به سرت بگذارم و تو با تمام وجود مهربانت بخندی

کاش ....

و چقدر وجودم لبریز است از این همه کاش ها......

کاش هائی که تا ابدیت در دلم مقیم شده اند و ره به جائی نخواهند برد

باز هم دوم تیرماه دیگری رسید و باز هم روز تلخ و سیاه زندگی من فرا رسید

امسال هم دوم تیرماه یک شنبه است و سال 1381 هم دوم تیرماه یک شنبه بود

خوب یادم است

روز شنبه رفته بودم تا وقت آنژیوگرافی مامانم رو تمدید کنم.وقتی به خانه رسیدم،دیدم که آبجی و بابا زیر بازوهای مامان رو گرفته بودند و وادارش می کردند تا حرکت کنه ولی مامان امتناع می کرد.کمی باهاش تلخی کردم و بهش گفتم با این کارش فقط همه ما رو آزار می ده ولی شب وقتی که داداش و آبجی از شیراز اومدن،لبخند رو در صورت مهربانش دیدم و وقتی که در کنارش نشستم و دست خسته اش رو نوازش کردم،با لبخندی تلخی بعد از ظهرم را بخشید.

حدود ساعت 3 نصفه شب روز یکشنبه،دوم تیرماه بود که با صدای آبجی که آرام صدام می کرد،بیدار شدم.آبجی گفت که حال مامان مساعد نیست و باید زنگ بزنیم اورژانس.فورا با  اورژانس تماس گرفتیم در حالی که تمام بدنمان می لرزید.وقتی که اورژانس آمد،تشخیص سکته قلبی دادن و سریعا مامان رو به بیمارستان منتقل کردن.آرام طوری که داداش و آبجی دیگرم که تازه از شیراز اومده بودن متوجه نشن،راه افتادیم به سمت بیمارستان.مامان رو بردن داخل اطاق ریکاوری و دکترها بالای سرش داشتن تمام تلاششون رو می کردن.

برای اینکه هوائی بخورم چند دقیقه ای بخش رو ترک کردم.وقتی که برگشتم دیدم که دارن مامان رو روی برانکارد می برن.خوب یادم است که از دکتر پرسیدم:"آقای دکتر چی شد؟".

هنوز یادم هست که دکتر سری به تاسف تکان داد و گفت : :تمام کرد".

شکستم،با تمام وجود شکستم.منی که به ندرت گریه می کنم،در اون لحظه بغضم را شکستم و صدای گریه ام در تمام بیمارستان پیچید.

آه مادر مادر مادر

مادر مهربانم 

چه کردی با ما

چه آتشی زدی بر زندگی ما با رفتنت.

مادرم را در کاوری قرار داده بودند تا ببرندش.بی اختیار در جلوی برانکارد ایستادم و با التماس فریاد زدم:"تو رو خدا بگذارید یکبار دیگر ببینمش.شما رو قسم می دم به تمام عزیزانتون بگذارید یکبار دیگه مامانم رو ببینم.تو رو خدا،بهتون التماس می کنم".

بهم اجازه دادند و من یکبار دیگه تونستم صورت زیبای مادرم رو ببینم که آرام خوابیده بود.بی اختیار صورت بر پیشانی اش گذاشتم و های های گریه کردم.نمی دونم که چقدر طول کشید ولی پرستارها من رو به زور از کنار مادرم جدا کردند.

آه خدایا

می دانی که در آن روز چه بر من گذشت

ولی ای خالق توانا

و ای مهربان ترین مهربانان

ما راضی به رضای تو بوده و هستیم

و بر این مصیبت صبر کرده و می کنیم

که توئی ارحم الراحمین

که توئی قرار دل بی قراران

 

 اگر مایل بودید،با فرستادن فاتحه ای روح مادرم را شاد کنید.

 

پینوشت یک : من چادر نماز مادرم رو به یادگار برداشتم و از اون بیشتر از چشمهام مراقبت می کنم.چادر رو در کمد لباسهام گذاشتم و وقتی که دلم برای مامانم حسابی تنگ می شه می رم برمی دارمش و بوش می کنم و آنگاه سرشار از عطر حضور مامانی فرشته ام می شم.

پینوشت دو : خودم از این نوشته ام حسابی خوشم می آد،ولی نمی دونم نظر شما چی هست.

پینوشت سه : یکبار،در یک جای زیبا،این خاطره رو برای دوست مهربانی تعریف کردم.اون دوست خوبم هم پا به پای من اشک ریخت.متشکرم ازت دوست بسیار بسیار بسیار مهربانم.

پینوشت چهار : ببخشید که این پستم خیلی طولانی شد.


 
S.O.S
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۱  کلمات کلیدی: من و تو

هم اکنون نیازمند یاری سبز شما هستیم!!!!!

 

سلام سلام صدتا سلام به همه دوستان گلم

ایشالا ایشالا که تعطیلات عید به همتون خوش گذشته باشه.

راستش رو بگید چقدر به وزنتون اضافه شده آیا؟؟؟؟؟نیشخند

جونم براتون بگه که اینجا تو محل کارم یک پست مدیریتی خیلی خوب بهم پیشنهاد شده ولی یک کم در پذیرفتنش تردید دارم.یعنی راستش رو بخواهید کار جدید خیلی مسئولیت سنگینی داره.حداقل 200 نفر زیر نظرم باید کار بکنن و از اون کارهائی است که باید دائما در دسترس باشی.حالا موندم چیکار کنم.البته این رو هم بگما،برای دریافت این پست جدید به آقایون میزان حقوق درخواستی ام رو هم گفته ام.

حالا موندم چیکار کنم

به قول ببعی

Please Help Me.I Need Your Advice

 

پی نوشت : راستش دیشب خواب ماشینی رو که قصد دارم بخرم رو دیدم.یه ماشین شیک و البته یک کم گروون.به نظر شما تعبیرش چی هست آیا؟؟؟؟؟سوال


 
همنشین با غم
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٤  کلمات کلیدی: من و تو

 

از عشق چه شد حاصل من,حسرت و آهی

یک چشم تر و چشم دگــــــر خیره به راهی

من ماندم و صد خاطره همــــــــــــرنگ خزان

ای غــــــــــــم نبود جز تو مرا پشت و پناهی

 

خنده هایت را به یادگار برای من بگذار


 
گاهی....
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٤  کلمات کلیدی: من و تو

 

               بعضی حرفها رو باید زد

                            بعضی حرفها رو باید خورد

                                      و من در میان هیاهوی این "زد و خورد"

                                               ایستاده ام بر بلندای خرابه ویران شده عشق


 
آرزوی باران خورده
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۱  کلمات کلیدی: من و تو

 

 

فصل احـــــساس من و تو چه زود پایان شد

تو نبودی و سکـــــــــــــوت زمزمه باران شد

من و تنهائی و صد خاطــــــــره مانده به جا

چه کنم,خانه عشق بی نفست ویران شد

 

 

تمام سهم من از تو،حسرتی شد که در دلم ماند.


 
چه بگویم!!!!!
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٥  کلمات کلیدی: من و تو

 

چه سخت است 

                    که بدانی

                             به دنیائی که می توانست برای تو باشد

                                             نخواهی رسید


 
درخت دوستی
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۳  کلمات کلیدی: من و تو
 
برای زن داداش مهربانم
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٧  کلمات کلیدی: من و تو

زن داداش مهربانم

زن داداش خوبم سلام

احوالت رو نمی پرسم چون می دونم که این روزها چقدر روزهای تلخی برایت است.

دردی که تو کشیده ای در فراق آن عزیز سفر کرده

من نیز ده سال پیش کشیدم

و می دانم چقدر سخت است درد نبودن عزیزی که نفست بود

عزیزی که بودنش چقدر مایه مباهات بود و داشتنش مایه افتخار

ولی خب خدای مهربان بر این مصلحت دید که یکی از فرشته های زمینی اش رو ببره پیش خودش

سخته.می دانم.دردی است که با هیچ سخن و حرفی نمی شود بیان کرد

ولی باید راضی بود به رضای دوست

از صمیم قلبم آرزو می کنم که سایه مادر بزرگوارتون 120 سال بالای سرتون باشه.

راستش زن داداش خوبم

روم نشد که این حرفها رو بهتون بزنم.گفتم اینجا بنویسم تا روزی اگر به این کلبه من سر زدی

بدونی که غم تو غم همه ما است.

 

پینوشت : زن داداش خوب و مهربانم این روزها در غم از دست دادن پدر بزرگوارشون داغدار

هستند.از همه شما دوستان گلم می خواهم که برای شادی روح پدر مهربان زن داداش گلم

فاتحه ای قرائت کنید.

 


 
ذهنمان کماکان درگیر است!!!!!!
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۱  کلمات کلیدی: من و تو

چند روز پیش توفیقی پیش اومد تا سفری داشته باشیم به دیار نصف جهان،هر چند که این سفر،سفری شد همراه با 25 ساعت بیداری مداوم بطوری که وقتی ساعت چهار صبح به تخت خوابمان چسبیدیم،صدای فریاد اعتراض آمیز آباجی خانوم برخواست که تو مگه خودت ناموس نداری که اینطوری تخت خواب رو در آغوش گرفتی!!!!!نیشخند

القصه،تو فرودگاه اصفهان در حالی که منتظر میزبان عزیزمان بودیم،گفتیم بهتر است از وقت مبارکمان بهره ها برده و چرخی در فرودگاه بزنیم و یک کم چشم چرانی بکنیمخجالت هر چند که در اون موقع صبح فقط چند نفر آقا باسیبیل های آنچنانی بودن که ترجیح دادیم مثل بچه مثبت ها سرمان رو بندازیم پائین و بی خیال بشیم که امکان داشتمتفکر

همین طور که داشتیم برای خودمان می چرخیدیم و مشغول مکاشفه بودیم چشممان به جمال تابلوئی افتاد که روش نوشته شده بود " واحد توجیه خلبان".

یعنی فقط براتون بگم که تا چند ثانیه هنگ هنگ بودم.مثل یه تیکه درخت،نه بخشید مثل یه تیکه نهال(آخه من از نظر جثه بیشتر شبیه نهال هستم تا درختنیشخند) خشکمان زد که این یعنی چی.

حالا چند روزی است که ذهن مبارکمان درگیر حل کردن این معما است که کار این واحد چیه.بعد پیش خودمان به این نتیجه رسیدیم که احتمالا" در آنجا یه میزی است که یه تعداد آدم پشتش نشسته اند(مدیونید اگه فکر کنید منظور چه مدل آدمی است) بعدش خلبان بخت برگشته رو می شونن روی یه صندلی و بهش می گن که رعایت نکات ذیل براش الزامی است:

1) خلبان در طول مسیر نباید کمربند ایمنی رو باز کنه

2) هرگونه سرعت مجاز،لائی کشیدن و حرکات مارپیچ ممنوع بوده و در صورت مشاهده،در مورد خلبان اعمال قانون شده و هواپیما به اولین پارکینگ هدایت خواهد شد.ضمن اینکه خود خلبان باید پول پارکینگ رو بده

3) در طول مسیر خلبان باید کلا" حواسش به جلو باشه و در صورت مشاهده هر گونه جنس مخالف از زدن بوق و یا چراغ شدیدا" تکرار می کنم شدیدا" خودداری کنه

4) خلبان نباید از پنجره آشغال به بیرون پرت کنه.اگه اینکار رو بکنه باید برگرده و همه آشغال ها رو شخصا" جمع کنه!!!!

در انتها موقع خارج شدن خلبان بهش می گن:ببین یارو،اگه سقوط کردی یادت باشه که هواپیما هیچ نقصی نداشته ،این تقصیر تو است که نمیتونی هواپیما رو خوب هدایت کنی.ای عامل انسانی مقصر هواپیما سقوط ده!!!!

پینوشت: از هر گونه کمک فکری برای حل معمای "واحد توجبه خلبان" صمیمانه استقبال می گردد!!!!چشمک


 
عید بندگی
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۸  کلمات کلیدی: من و تو

عید رمـــــــــــــــــضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

 

دوستان گلم سلام

پیشاپیش فرا رسیدن عید سعید فطر رو به همه شما عزیزانم تبریک عرض می کنمو آرزو می کنم

که نماز و روزه های همگی شما در این ماه خوب خدا مقبول درگاه حق تعالی قرار گرفته باشه.

امیدوارم که سراسر زندگی شما سرشار از سعادت،سلامت،شادی و آرامش باشه.

در این ماه برای همتون دعا کردم و امیدوارم که شما هم همین کار رو کرده باشید.چشمک

 

پینوشت : به زودی زود با یک سفرنامه برمی گردم.پس تا بعد.در پناه خالق مهربانی ها باشید.


 
دعایم کنید
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٥  کلمات کلیدی: من و تو

سلام به همه دوستان عزیزتر از جانم

امیدوارم که حال همه شما خوب باشد.

امیدوارم که نماز و روزه های شما مهربانان مقبول درگاه حق تعالی باشه و در این ماه پرخیر و

برکت من و خانواده ام رو از دعای خیر خودتون محروم نکنید.

راستش دوستان گلم

این روزها حال چندان مناسبی ندارم.از یک طرف قضیه "پارامیس خوشمل دائی" و غم نبودنش به

خصوص با تعریفهائی که آبجی ازش می کنه(آبجی خانم چند دقیقه ای پارامیس رو دیده بوده) و

از طرف دیگه کار زیاد باعث شده که روزهای سختی رو بگذرونم.

از همه شما دوستان گلم که نگران حالم هستید صمیمانه تشکر می کنم و قول می دم که زود

زود به همتون سر بزنم.

پینوشت:

و من آرزوهایم را بر روی برگی

از جنس باد می نویسم

تا شاید روز و روزگاری از دیار تو عبور کند

و یاد کنی یار قدیم را

حتی با گفتن یک "یادش بخیر" ساده.

 

حال ما خوب است اما تو باور نکن!


 
آرام بخواب پارامیس دائی
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱۱  کلمات کلیدی: من و تو

سلام دائی جونم

سلام خوشمل دائی

سلام عروسک ملوسک دائی

الهی دائی به قربونت بره

الهی دائی فدای اون قد و بالات بره که هیچوقت ندیدم ولی شنیدم که ریزه میزه بودی

الهی من فدای اون کاکل هات بشم که هیچوقت ندیدم ولی شنیدم که مشکی مشکی بودن

الهی دائی فدات بشه عروس خانم 

نمی دونی چقدر سخته که نبینمت که حسرت دیدنت به دلم موند

نمی دونی چقدر سخته که تو بغلم نگیرمت که حسرتش به یادگار برام موند

نمی دونی چقدر سخته که بوست نکنم و حسرتش رو با خودم به گور ببرم

راستش دائی جونم دروغ چرا

از اولش هم معلوم بود که زمینی نیستی

آخه تو فرشته ای پس باید بری پیش فرشته ها

چقدر هم زود رفتی

حتی فرصت نشد مامانت یک نگاه بهت بندازه 

یکبار تو بغلش بگیرتت

یکبار بوست کنه

یکبار نوازشت کنه

خب حتما" الان پیش فرشته هائی و همگی دارید با هم بازی می کنید.ولی شیطون دائی تو که زیاد پیش ما نبودی پس نمی دونم که چه بازی ای رو بلدی.

الهی دائی پیش مرگت بشه 

نمی دونی چقدر با خاله سر اسمت کل کل کردیم.خاله می گفت پرمیس و من می گفتم پارامیس.ولی دائی جونم بدون که تا آخر عمر برای من پارامیسی.

راستی دائی جونم ببخش اگه کوتاهی کردیم.ببخش اگه میزبان خوبی برات نبودیم.ببخش اگه رسم مهمون نوازی رو خوب به جا نیاوردیم.ببخش اگه نتونستیم اونجور که باید ازت پذیرائی کنیم.

فقط دائی جون امیدوارم که دیدارمون زیاد طول نکشه.می گن دعای نی نی ها زودی مستجاب میشه.پس یادت نره ها.دعا کن دائی هم زودی بیاد پیشت.اونوقت اونقدر با هم بازی می کنیم که حسابی خسته بشیم.

چی دائی جون.خوابت می یاد.باشه دائی جون برو.امروز خیلی خسته شدی.می دونم که سفرت آهسته آهسته بود و خیلی خسته ات کرد.پس برو بخواب دائی جونم.راستی دائی جون اگه مامان بزرگ رو دیدی سلام من رو هم برسون بگو که دلمون برای هر دوی شما تنگ شده.

برو دائی جونم.برو بخواب عمر دائی.برو بخواب گل همیشه بهار دائی.

آرام بخواب دائی جونم.

آرام بخواب پارامیس دائی.

 

دائی نوشت : پارامیس دائی ساعت 14 روز شنبه دهم تیر به دنیا اومد ولی فقط 26 ساعت مهمان ما بود و ساعت 16 روز یکشنبه یازدهم تیر

رفت پیش ستاره ها.رفت پیش فرشته ها.رفت بالای ابرهای سفید.رفت تا از دامن آسمون ماه رو بچینه

بیچاره مادرش که حسرت یک نگاه نی نی اش به دلش موند.

بیچاره ما که حتی فرصت نکردیم یه نگاه ولو چند ثانیه ای بهش بکنیم.

پینوشت : راستش این مطلب رو روز یکشنبه تنها ساعتی بعد از سفر آسمونی پارامیس دائی نوشتم ولی به خاطر آبجی نیلوفر گلم که این روزها سخت سرگرم برگزاری جشن تولدش است و به خاطر اینکه ممکن بود با خوندن این مطلب ناراحت بشه انتشارش رو به امروز حمعه 16 تیرماه انداختم.


 
ده سال
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٩  کلمات کلیدی: من و تو

                                

سلام مامانی گلم

سلام مامانی مهربونم.سلام مامانی عزیزم.الهی که من فدات بشم.الهی که من پیشمرگت بشم.الهی چشمام کف پات مامانی.خوبی؟خوشی؟سلامتی؟چه خبر؟چیکارها می کنی؟

 ما هم ای بدک نیستیم.روزگاره دیگه میگذرونیم.

راستش مامانی قصد داشتم مثل پارسال یه مطلب دیگه ای بنویسم ولی وقتی پارسال اون مطلب "آخرین لبخند" رو نوشتم و ناخواسته باعث ناراحتی دوستای گلم شدم دیگه امسال از نوشتن همچین مطلبی منصرف شدم.

فقط می خواستم بگم که مامانی قرار نبود که این جدائی بین ما ده سال طول بکشه.مامانی گلم دعا کن که زود زود من هم بیام پیشت.یادت نره مامانی مهربونم که حسابی حسابی دعا کنی که این تنها آرزوم هر چه زودتر برآورده بشه.

مامانی مهربونم دوم تیرماه سالروز آسمونی شدنت مبارک باشه

دوست دارم بیشتر از تمام ستاره های آسمون


 
و من اعتراف می کنم!!!!!!!!!!!
ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٥  کلمات کلیدی: من و تو

سلام به همه دوستان گلم

راستش چند وقت پیش یک ایمیلی از یکی از دوستانم به دستم رسید که حاوی یه متن جالب بود.

در واقع توی ایمیل چند نفری به شیطنتهائی که یه زمانی انجام داده بودن حسابی اعتراف کرده بودن.خوندن اون ایمیل ایده ای شد برای نوشتن این مطلب که بد نیست که ما هم بشینیم و یکی از شیطنتهامون رو برای دیگران بنویسیم.

مطمئن هستم نه تنها خودمون با به یاد آوردن اون شیطنت خنده بر لبانمون میشینه بلکه دوستامون رو هم مهمان یک لبخند خواهیم کرد.پس این گوی و این میدان.

طبق معمول این جور مطالب اول از خودم شروع می کنم ولی قبلش از تمام دوستانی که من رو از نزدیک می شناسن درخواست دارم که وقتی من رو می بینن این مطلب رو به روم نیارن که من کلی خجالتخجالتخجالت خجالتخجالتخجالت

پس من اعتراف می کنم که:

یادم می آید که حدود 14 سالم بود و تو اون سن خب کمی تا قسمتی تمایل به جنس مخالف در وجودمان شعله ور شده بودخجالتخجالتخجالت

تو مسیر مدرسه یادم افتاد که چیزی رو تو خونه جا گذاشتم.فوری کیفم رو دادم به یکی از دوستان و بدو بدو راه افتادم به سمت خونه.همین طوری که در حال دویدن به سمت خونه بودم یه هوئی چشمم خورد به سه تا دختر خانم که داشتن می رفتن مدرسه.خجالتخجالتخجالت

خوب که دقت کردم دیدم که بعله اونها دارن از روبرو می آن و در چند قدمی من هم چند تا کارتن خالی است.ما رو می گی حسابی جو گیر شدیم و گفتیم بد نیست یه لگدی به کارتن ها بزنم پرت بشن رو هوا و اون دختر خانم ها هم کلی به این کار من افتخار کنن.(یادتون نره که اون موقع فقط 14 سالم بود.الان دیگه طرز فکرم به طور کلی عوض شده.قسم می خورمزبان)

القصه آقا ما رسیدیم به کارتن ها و یک لگدی زدیم به این کارتن ها که شترق یه هوئی

خودمون با کله پخش آسفالت خیابون شدیم.

حالا ما ولو شدیم رو آسفالت و داریم کله و پامون رو می مالیم از اون طرف آقای داروخانه چی اومده بیرون صاف وایساده جلو ما می گه:آخه بچه بی عقل چیکار به کارتن داروها داری.نمیگی که شیشه شربتها می شکنه.ما هم نمی دونیم از یک طرف به درد پا و سرمون برسیم با به درد گوش مبارک که در دست آقای محترم داروخانه چی مثل یه پیچ هرز شده مدام در حال پیچیده شدن است.حالا بماند که چقدر جلوی اون دختر خانم ها هم کنف شدیم.

این شد برای ما درس عبرتی که دیگه نخواهیم جلوی جنس مخالف هنرنمائینیشخند کنیم و البته تا حالا هم سر این قولمون موندیم چشمک

حالا اگه دوستان هم مایل هستن که در خصوص شیطنتهاشون اعترافی بکنن ما سراپا به گوش هستیم.

گلایه نوشت:

ای سبزتر از همـــــــــه بهار یادت هست

غوغای سکوت آن شب تار یادت هست

اکنون که با رقیب من همــــــــــــــسفری

آن شــور و شرر،قول و قرار یادت هست

می بخشم ولی فراموش نمی کنم.


 
اگه می شد چی می شد؟؟؟؟؟؟
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٦  کلمات کلیدی: من و تو

سلام سلام صد تا سلام هزار و سیصد تا سلام به همه دوستای گلم

امیدوارم که تعطیلات نوروز به همتون حسابی خوش گذشته باشه.امیدوارم که یکی از فراموش نشدنی ترین نوروزهای عمرتون رو گذرونده باشید.برای من که عید خوبی بود به خصوص جشن تولدی که برام روز 4 فروردین گرفتن و کادوهای خوشملی که بهم هدیه دادن.هر چند که مجبور بودم از پنجم فروردین ماه بیام سر کار ولی رو هم رفته خوش گذشت.

و اما بعد.نمی دونم شما در تعطیلات به سفر رفتید یا نه ولی حقیقتش من سفر کردن در ایام عید رو اصلا" دوست ندارم اونهم به چند دلیل:

1) شلوغی بیش از اندازه مکانهای دیدنی(یادم میاد چند سال پیش رفته بودیم شیراز.رفتیم حافظیه تا مثلا" بریم سر مزار شاعر شوریده شیرازی ولی نشون به اون نشون که اگه شما دستتون به سنگ مزار حافظ رسید دست ما هم رسید).

2) ترافیک وحشتناک در جاده ها.این رو همراه کنید با رانندگی فوق العاده جالب و استثنائی بعضی از رانندگان هم وطن!!!!!!(بعضی وقتها آدم رو یاد بازی Need for Speed می اندازه).

3) گرانی بیش از اندازه اجناس مورد نیاز.از نان و تخم مرغ بگیر تا کش شلوار!!!!!

بگذریم. 

راستش می خواستم برای این پست یکی دیگه از سفرنامه های قبلی ام رو بنویسم.ولی در همین هاگیر واگیر یکهوئی یه فکری به ذهنم رسید.باز هم طبق معمول فکرم رو با چند تا از دوستان عزیزم در میون گذاشتم(کلا" به مشورت کردن خیلی اهمیت می دم) و وقتی دیدم اونها هم از ایده ام استقبال کردن تصمیم گرفتم که سوالم رو اینجا مطرح کنم و ببینم جواب شما دوستان همراه به این سوال چی می تونه باشه.

و اما سوال:

می گم "اگه به شما بگویند که اجازه دارید یکبار در زمان مسافرت کنید،دوست دارید بروید و کدوم واقعه تاریخی رو از نزدیک ببینید؟".

دوستام گفتن سوال جالبیه.امیدوارم که همین طور باشه.پس بی صبرانه منتظر جوابهای قشنگ قشنگ شما هستم.

پینوشت 1 : ببخشید اگر خیلی دیر اولین پست سال 1391 رو می نویسم.راستش با توجه به جابجائی محل ساختمان شرکتمون کلی کار رو سرم ریخته بود که شکر خدا همشون به پایان رسید.قول می دم که از این به بعد پسر خوبی بشم و زودی زود مطلب بنویسم.

 


 
عیدانه
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٩  کلمات کلیدی: من و تو

 

ز کوی یار می آید نســـــــــــیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بیفروزی

 

کمتر از 12 ساعت دیگه میزبان سال 1390 هستیم و آرام آرام باید این مهمان عزیز رو به خاطره ها بسپاریم و خودمون رو برای میزبانی از مهمانی عزیزتر به نام سال 1391 آماده کنیم.

راستش برای آخرین پست سال 1390 مطالب زیادی تو ذهنم بود که بنویسم ولی دیدم در این مدتی که وبلاگ نویسی رو شروع کرده ام نتونستم حق دوستانم رو اداء کنم.و چه وقتی بهتر از این وقت که مقارن شده با آغاز سال نو و رویش مجدد طبیعت.به نظرم این زمان فرخنده بهترین زمان است برای قدردانی و سپاس از دوستانی که در این مدت دو سال و نیمی که وبلاگ نویسی رو شروع کرده ام همراه همیشگی من بودند.

معمولا" رسم بر این است که برای قدردانی از پیشکسوتان شروع می کنند.من هم به رسم ادب اولین سپاس و قدردانی رو از سرکار خانم منفرد دارم که در واقع مشوق اصلی من برای وبلاگ نویسی بودند و با خوندن وبلاگ ایشون بود که من هم تصمیم گرفتم در این وادی قدم بگذارم و بسیار خوشحالم که با این دنیای مجازی آشنا شدم و در این دنیای شگفت انگیز دوستانی پیدا کنم که از جان شیرین هم عزیزتر هستند.

لازم می دونم که سپاس و قدردانی فراوان خودم رو نثار دوستان گرامی کنم:

نثار آبجی نیلوفر مهربانم که دعا می کنم ایشالا امسال به آرزوی قشنگشون برسند،آبجی شیدا عزیزم که برای موفقیتشون در این سال جدید دعا می کنم،آبجی مهسا عزیزم که دعا می کنم امسال به تمام آرزوهای قشنگشون برسند،آبجی نرگس مهربان که همیشه با راهنمائی هاشون من رو در بهتر شدن مطالب وبلاگم یاری می کند،آبجی رویای مهربونم که می دونم به خاطر مشغله فراوان کاری کمتر وقت می کنن بهم سر بزنن،آبجی بهاره گودرزی بسیار بسیار مهربان و بزرگوارم که همیشه و همیشه به یاد مهربانی هاشون هستم،دوست بسیار بزرگوار و فرهیخته ام شهریار خان عزیز که محبتهای فراونشون رو هیچ وقت فراموش نمی کنم،آبجی مریم عزیزم که برای سلامتی خودشون و مادر بزرگوارشون از صمیم قلب دعا می کنم،سرکار خانم صالحی که آرزو می کنم هر کجا که هستن خوش و خرم و شاد باشن،آبجی دیبا مهربانم که همیشه با پیام هاشون من رو به ادامه راه دلگرم می کردن،دوستان خوبم سارابانو خانم،سرکار خانم پروانه لشگری،سرکار خانم گنجی،سرکار خانم کیجا،دوست گرامی و بزرگوارم آقا سعید زارع،آبجی خانم مهربونم آبجی سیمین عزیز که پیشاپیش سوم فروردین سالروز تولدشون رو تبریک عرض می کنم،آقا حامد عزیز که براشون آرزوی موفقیت دارم،دوست فرهنگی و فرهیخته ام ارکید خانم،دوست خوبم نرگس خانم(وبلاگ شبانگاهان)،دوست گرامی آزاده خانم،آبجی عزیزتر از جانم آبجی گلم آبجی نرگس و همسر محترمشون آقا صابر گل که امیدوارم تا حالا رفع کسال شده باشه و باز هم مثل سابق صحیح و سالم باشند،وست گرامی الی خانم،سرکار خانم احمدزاده و همسر بزرگوارشون که امیدوارم در سفر حسابی بهشون خوش بگذره،سرکار خانم یوسف پور،دوست خویم آنا خانم،آبجی اصفهانی عزیزم آبجی مریم که پیوستنشون رو به جمع متاهلین شادباش عرض می کنم و برای خوشبختی شون دعا می کنم،سنجاقک جان عزیزم که همیشه من رو شرمنده بزرگواریشون می کنن،دوست بسیار بسیار عزیزم سرکار خانم آزاده کریمی که توی سال گذشته بسیار ایشون رو اذیت کردم و از این بابت همین جا کلی ازشون پوزش می طلبم،آبجی پردیس عزیزم کوچیکترین آبجیم که همیشه و همیشه من رو مدیون مهربانی هاشون می کنن،دوست خوبم سرکار خانم عباسی،آبجی مهربونم آبجی حوا که دعا می کنم امسال سالی پر از شادی و موفقیت براشون باشه،آبجی بهاره که رفتن که رفتن و اصلا"سراغی از ما نگرفتن،آبجی سیما عزیزم که همیشه با خوندن دست نوشته هاشون کلی انرژی می گیرم،آبجی شیرین عزیزم که این روزها در غم از دست دادن عزیزی سوگوار هستن،دوست خوبم سرکار خانم زاهدی که پس از مدتها دوباره سر و کلشون پیدا شده،سرکار خانم لیلا خانم که چندی است ظاهرا از دنیای نت خداحافظی کر ده اند،دوست خوبم نسیم خانم که دعا می کنم امسال در کنکور بتونن به رشته مورد دلخواهشون راه پیدا کنن،دوست بیسار عزیز و باسلیقه ام سرکار خانم زندکریمی که برای موفقیت در کارهاشون همیشه دعاشون می کنم،دوست گرامی پریچهر خانم که همینجا شروع به کارشون در یک وبلاگ جدید و باروحیه رو تبریک می گم،دوست بسیار عزیزم سرکار خانم فیروزگهر،دوست مهربانم لیمو خانم که همیشه برای سلامتیشون دعا می کنم،دوست گرامی آقا آرش عزیز که امیدوارم امسال بتون به آرزوشون جامه عمل بپوشونن،سرکار خانم پرشکوه،آبجی فرزانه عزیز که برای خودشون و همسر گرامیشون بهترین ها رو آرزو دارم،دوست خوبم از وبلاگ شفق سبز قطبی که متاسفانه اسمشون رو نمی دونم،آبجی نگارین عزیزم که همیشه و همیشه برای سلامتی و شادیشون دعا می کنم،دوست عزیز و گرامی خانم خانم ها که همیشه مدیون لطف و بزرگواریشون هستم،آبجی خوب و مهربانم آبجی هلیا عزیز و سرانجام کوچکترین خواننده وبلاگم پرسیا خانم خوشمل که از همین الان نگران جهیزشون هستن.

از همه شما دوستان عزیزتر از جانم سپاسگذارم که همراه من در این کلبه سبز بودید.

فرا سال نو رو به تمام شما دوستای گلم تبریک عرض می کنم و دعا می کنم که در سال جدید به تمام آرزوهای قشنگتون دست پبدا کنید.

پینوشت یک : راستش سعی کردم اسم تمام دوستای گلم رو بنویسم ولی اگر احیانا" اسمی از قلم افتاده است به بزرگی خودتون ببخشید.

پینوشت دو : یکی از عنایات خداوند بزرگ و مهربان در حق این بنده روسیاه درگاهش نعمت داشتن دوستان زیاد و مهربان است که همیشه و همیشه به خاطر این نعمت بزرگ بر آستانش سجده شکر بر جای می آورم.  

پینوشت سه : راستش سال 1390 می رفت با یک حادثه شیرین برام به پایان برسه ولی.....

پینوشت چهار : این دو بیتی رو هم که از زمزمه های خودم است تقدیم می کنم به توئی که می دونم همین روزها به اینجا سر می زنی.امیدوارم که به عنوان عیدی از من بپذیری.

به شـــــــــــــــــوق یک نگاه تو ز حادثه گذر کنم

بدون حس بودنت ز عاشــــــــــــــــقی حذر کنم

چه حاجت است دگر مرا به کعبه و صفا و سعی

برای دیدن خدا به چشــــــــــــــــــم تو سفر کنم


 
چرا؟؟؟؟؟؟؟
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٧  کلمات کلیدی: من و تو

I praise Allah for sending me you my love
You’ve found your home it’s here with me, and I’m here with you
Now let me let you know
You’ve opened my heart
I was always thinking that love was wrong
But everything was changed when you came along, oh
And there’s a couple of words I want to say
For the rest of my life, I’ll be with you
I’ll stay by your side, honest and true
Till the end of my time, I’ll be loving you, loving you

For the rest of my life, through days and nights
I’ll thank Allah for opening my eyes
Now and forever I, I’ll be there for you
I know it deep in my heart

I feel so blessed when I think of you
And I ask Allah to bless all we do
You’re my wife, and my friend and my strength
And I pray we’re together in Jannah
Finally now I’ve found my self, I feel so strong
Yes everything was changed when you came along, oh
And there’s a couple of words I want to say
For the rest of my life, I’ll be with you
I’ll stay by your side, honest and true
Till the end of my time, I’ll be loving you, loving you
For the rest of my life, through days and nights
I’ll thank Allah for opening my eyes
Now and forever I, I’ll be there for you
I know it deep in my heart

And now that you’re here, in front of me
I strongly feel love
And I have no doubt, and I’ll sing it loud
And that I will love you eternally
For the rest of my life, I’ll be with you
I’ll stay by your side, honest and true
Till the end of my time, I’ll be loving you, loving you
For the rest of my life, through days and nights
I’ll thank Allah for opening my eyes
Now and forever I, I’ll be there for you
I know it deep in my heart

این روزها کار من شده گوش کردن مداوم به این آهنگ.راستی کسی می دونه چرا؟ 

 For The Rest Of My Life 

 پینوشت:

                حال ما خوب است

                                         اما "تو" باور مکن.  


 
و اما بعد!!!!!!!!!!
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱  کلمات کلیدی: من و تو

سلام سلام صد تا سلام

من برگشتم بعد از یک تاخیر چند روزه!!!!

راستش اونقدر سرم شلوغ شده نگو.هم از نظر کاری هم از نظر خجالت 

خلاصه معذرت که دیر به دیر مطلب می نویسم.

می دونم که دوستای گلم منتظر هستن تا هم پاسخ مسابقه رو بدونن و هم اینکه اسامی 

برندگان مسابقه رو.

باید خدمتون عرض کنم که این عکس مربوط می شه به "آتشکده ری" یا "تپه میل" که قبلا" هم در موردش مطلبی در وبلاگم نوشته بودم.دوستانی که می خوان بیشتر در این مورد بدونن می تونن به پست "آتشکده ری(تپه میل)" مراجعه کنن.

از میون تمام جوابهائی هم که دوستان داده بودن تنها جناب آقای علی محمدبیگی موفق شده بودن پاسخ صحیح رو بدن که همین جا جایزه ایشون رو که یک "آفرین صدآفرین" است رو تقدیمشون می کنم.

البته دوستان دیگه هم حدسیاتی زده بودن مثلا" سرکار خانم منفرد اشاره ای به اینکه اینجا آتشکده است داشتند(که با این حدسشون بجای صدآفرین پنجاه آفرین تقدیمشون می شه) ولی خب فقط یک نفر تونسته بود جواب صحیح رو بده و "آفرین صد آفرین" رو نصیب خودش بکنه.

البته باید بگم که همه دوستانی که در این مسابقه شرکت کردن برنده هستن.پس آفرین صد آفرین به همه شما دوستان گلم.

 

پینوشت : نمی دانم که چه وقت و چه روزی به اینجا سرک می کشی ولی هر وقت که آمدی بدان که عمری مرا مدیون بزرگواریت کردی.به خاطر همه خوبیهایت یک دنیا تشکر و به خاطر همه بدیهایم یک دنیا پوزش.


 
با هوش خود کلنجار بروید(3) !!!!!!!
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٠  کلمات کلیدی: من و تو

دوستان گلم سلام و صد سلام

خوبین همگی که ایشالا؟

طبق قولی که داده بودم قسمت آخر مسابقه رو امروز برگزار می کنم و عکس کاملی از مورد مسابقه رو براتون میگذارم.

امیدوارم که تعداد دوستانی که موفق بشن به درستی حدس بزنن که این محل کجاست زیاد باشه تا برندگان جایزه "صدآفرین" هم زیاد باشن. 

 

پینوشت یک : راستش یه کامنت خصوصی داشتم از یکی از دوستان گلم که نوشته بود وبلاگم در مسابقه "جشنواره سفرنامه نویسی ناصر خسرو قبادیانی" جزء 18 وبلاگ راه یافته به دور پایانی مسابقه است.رفتم به سایتش سر زدم و دیدم بععععععله همینطوره.حالا قراره که روز پنج شنبه سه وبلاگ برتر معرفی بشن.امیدوارم که .....چشمک

پینوشت دو : نمی دونم که این مسابقه که برگزار شد تا چه حد مورد توجه بوده.اگه در این مورد نظر بدین که مسابقاتی این چنینی رو دوباره برگزار کنم یا نه خوشحال می شم ولی گفته باشم که جوایزش فقط در حد آفرین و صدآفرین و هزار آفرین و ....خواهد بودچشمک


 
با هوش خود کلنجار بروید(2) !!!!!!
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳٠  کلمات کلیدی: من و تو

سلام سلام صدتا سلام به همه دوستای گلم.خوبین که همگی ایشالا؟

طبق قولی که داده بودم این بار بخش بیشتری از عکس مورد مسابقه رو براتون به نمایش می گذارم. امیدوارم که بتونید حدس بزنید که اینجا کجاست.

شاید بد نباشه بدونید از تعداد 21 نفری که در مسابقه شرکت کرده بودن فقط یک نفر تونسته بود جواب درست رو بده.جناب آقای علی محمدبیگی تنها نفری بودن که تونسته بودن پاسخ صحیح رو حدس بزنن که همینجا اولین "آفرین صدآفرین" رو تقدیم ایشون می کنم و امیدوارم که همیشه در زندگیشون موفق و پیروز باشند.حالا باید صبر کرد و دید که چه کسی دومین "آفرین صدآفرین" رو نصیب خودش می کنه.

در ضمن اون دسته از دوستانی که حدس اولشون غلط بوده دوباره این فرصت بهشون داده می شه که در مسابقه شرکت کنن.توصیه می کنم که اینبار بیشتر دقت کنن.پس این شما و این هم عکس دوم.

 

 

پینوشت 1 : یکی از دوستان در خصوص جایزه مسابقه پیشنهاد داده که وبلاگ نفرات برنده اعلام بشه که دوستان خودشون به اون وبلاگها سر بزنن و "آفرین صدآفرین" بگن.به نظر شما این پیشنهاد چطوره؟

پینوشت 2 : باز هم می گم که سعی کنید به خاطر جذاب تر شدن مسابقه پاسخهای خودتون رو به صورت خصوصی بنویسید.لطفا" توصیه های ایمنی رو جدی بگیرید.چشمک

پینوشت 3 : قسمت بعدی مسابقه روز دوشنبه مورخ 10/11/90 پخش خواهد شد.


 
با هوش خود کلنجار بروید(1) !!!!!!!
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢  کلمات کلیدی: من و تو

دوستان عزیزتر از جانم سلام

خوب هستین؟روزگار بر وفق مراد هست که ایشالا؟

اون دوستانی که امتحان دادن چی؟اونها هم خوب هستن یا اینکه امتحانها حسابی....چشمک

ایشالا که هر جا هستین خوب و خوش و سلامت باشین.

و اما بعد

راستش این بار قصد داشتم یه مطلب دیگه از یکی از سفرهام بگذارم(حالا کدوم سفر بماند به وفتش) ولی یه دفعه یه ایده ای به ذهنم رسید.با یکی دوتا از دوستای گلم مشورت کردم و اونها هم پسندیدن.این شد که تصمیم گرفتم با این مطلب در خدمتتون باشم.

راستش این بار قصد دارم یک مسابقه برگزار کنم.البته همین اول کار بگم که به دلیل محدودیت های مالی امکان پرداخت جایزه مقدور نیست و برندگان باید تنها به یک "صد آفرین" قانع باشن.

مسابقه هم به این طریق برگزار می شه که قسمتی از یک عکس رو می گذارم و از شما دوستان گلم هم می خوام حدس بزنید که این عکس مربوط به کجاست.

مسابقه هم سه مرحله داره و هر مرحله هم یک هفته طول می کشه.در هر مرحله هم قسمت بیشتری از سوژه رو به نمایش می گذارم تا امکان حدس زدنش راحت تر بشه.

فقط یک خواهش.برای اینکه مسابقه جذاب تر بشه از دوستان می خوام تا جوابهاشون رو به صورت خصوصی برام بنویسن.اینطوری شانس خودتون رو برای گرفتن "صدآفرین" افزایش می دید.باشه؟

 و اما سوال مسابقه

به نظر شما عکس زیر مربوط به کجا است؟حدس بزنید و پاسخ بدید.شاید شما یکی از برندگان ما باشید.در ضمن هر نفر هم فقط  یکبار امکان پاسخگوئی داره پس حسابی دقت کنید.

 

 

پینوشت یک : همونطور که گفتم برای اینکه هیجان مسابقه بیشتر بشه دوستان لطف کنن و نظرات خودشون رو به صورت خصوصی بیان کنن.در پایان هفته سوم تمام نظرات دوستان به صورت عمومی در خواهند آمد مگر اینکه دوستی مایل به اینکار نباشه.

پینوشت دو : از همه دوستانی که لطف کردن و ترفیع من رو بهم تبریک گفتن صمیمانه تشکر می کنم و برای همه دوستانم موفقیت و سربلندی در زندگی فردی و اجتماعی رو آرزو دارم.


 
سیاه پوش خورشید
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٤  کلمات کلیدی: من و تو ، سفر

عشق یعنی یک بغل احساس ناب

همــــچو سقاء تشنه در آغوش آب

عشق یعنی حنجــــر و تیر سه تیغ

زینب و گهــــــــــــــواره و اشک رباب

 

"تقدیم به شش ماهه ای که این روزها گوشه گهواره اش را دخیل بسته ایم"

 

چند ماه پیش بود که توی یک مهمونی خانوادگی زن دائی عزیزمان اعلام فرمودن از طریق تلویزیون تصویر یک امام زاده ای رو دیده ان که همون موقع هم به صورت آنلاین چیزی رو نذر اون امام زاده می کنن و حالا که حاجتشون روا شده دنبال کسی می گردن تا بره و براشون نذرشون رو اداء کنه.ما هم که سرمون درد می کنه برای اینجور کارها یه دفعه جوگیر شدیم و اعلام آمادگی نمودیم.(یه زن هم نداریم بگه آخه شوشو نونت نبود آبت نبود جوگیر شدنت چی بود).خلاصه ما ماندیم و یه سفر روی دستمان.حالا این امام زاده بزرگوار اسمشون چی هست.کسی نمی دونه فقط این زن دائی بزرگوار می دونن که این امام زاده در شهرستان نراق مدفون شده اند.پس پیش به سوی نراق.

 

اگر گفتید این تصویر کجاست؟(دوستانی که همراه من در این وبلاگ هستن حتما" می دونن)

 برای رفتن به نراق تصمیم گرفتیم از مسیر مشهد ارهال بریم.قبلا" این مسیر رو تا نیمه راه رفته بودیم و می دونستیم که مسیر بسیار قشنگی است که توصیه می کنم در فصل بهار بخصوص اردیبهشت ماه حتما" یکبار این مسیر رو امتحان کنید.

در شهرستان نراق پیکر پاک امام زاده ای بزرگوار مدفون است که مشتاقان زیارتش از راههای دور و نزدیک به پابوس آستانش می شتابند تا در جوارش دلی سبک کنند.این امام زاده بزرگوار حضرت زیبده خاتون(ع) نام دارند.

نام اصلی این بزرگوار فاطمه الصغری ملقب به زبیده خاتون(ع) دختر 9 ساله امام جواد(ع) و  خواهر امام علی النقی(ع) و عمه امام حسن عسکری(ع) می باشد.

این بزرگوار چون در شهر مدینه تهدید به قتل می شوند به همراه یاران و بنی هاشمیان که قریب بر 4000 نفر می شده اند به سوی ایران هجرت می نمایند تا به اصفهان می رسند.سپس مسیر را تغییر داده و به سوی قم ادامه راه می دهند تا اینکه در سه منزلی قم که همین مکان می باشد در محاصره آل بنی عباس گرفتار شده و به شهادت می رسند.یاران آن حضرت بیشتر زنان بوده که فتلگاه آنان در دره جنوبی حرم می باشد.خود آن بزرگوار به همراه دو نفر بانو که گفته می شود از نوادگان امام موسی بن جعفر(ع) می باشند به اتفاق به قله کوهی پناه می برند که در آنجا به شهادت می رسند.

 بعضی از افراد محلی که مورد احترام و اعتماد مردم محل می باشند می گویند که با چشمان خود نورهائی را دیده اند که از این دره به سوی آسمان می روند.

راستی روزی که ما برای زیارت این مکان مقدس و ادای نذر زن دائی رفته بودیم یک خانواده آمده بودند که چون حاجتشان برآورده شده بود زوار را مهمان سفره خود کردند و جای شما خالی یک قیمه پلو خوشمزه ای اینجا نصیب ما شد.

 پس از زیارت این مکان روحانی راه افتادیم تا اگر بشود یک گشت کوچکی هم در شهر نراق بزنیم هر چند که وقت محدودی در اختیار داشتیم. 

 به هنگام عبور از یکی از خیابانهای نراق چشممان به عمارتی افتاد که غریبانه در سکوت تو را فرا می خواند تا دربی آید از تنهائی.دعوتش را پاسخ گفته و لحظاتی را مهمانش می شویم.این عمارت ظاهرا" به نام تاجرسرا،کاروانسرا و یا بازار شمس السطنه نامیده می شود.متاسفانه هیچ گونه اطلاعاتی جهت شناسائی این بنا وجود ندارد و تو مجبوری خود حدس و گمانی برای آن داشته باشی.

      

 و حجره هائی که روزگاری پر از هیاهو بودند و امروزه روز سکوت را میزبانند.

و جاده ای که با تمام وجود مرا

تمام مرا

به خود فرا می خواند.

جاده،ای رفیق شفیق من

مرا به ظلم،بی وفا مخوان

که این روزها در پشت هوای مه آلود چشمانی بارانی

به دنبال زندگی می گردم.


 
دل نوشته
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱  کلمات کلیدی: من و تو

شب است و سرما در بیرون رخ نمائی می کند.

آواز موسیقی پیانوی استاد جواد معروفی فضای اطاقم را پر کرده است و مرا با خود به سفری

می برد خاطره وار.

گرمای مطبوع بخاری بر بند بند تنم چنگ می زند تا شاید بتواند مرهمی باشد بر  زخم خراشیده

شده بر قلبم

و من هنوز پرم از حس نگاه چشمانی که اون روز بارانی در بیمارستان قدس دیدم ولی دیگر فریاد

نمی زنم خدایا چرا هر چند که دیگر هم تابی نمانده برای این تن رنجور برای فریاد زدن.

گرچه راه شکایت هنوز باز است ولی این خسته تن را دیگر تاب سفر نیست.

پینوشت:تنها یک دل نوشته است ......


 
؟؟؟؟؟؟
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٩  کلمات کلیدی: من و تو

حال دلم خوب نیست

دستم اصلا" به نوشتن نمی رود....

نمیدانم که در نگاهش چه بود

ولی هر چه بود سوخت مرا

و من هنوز در حیرتم از نگاهی که حرفها داشت و نگفت....

کاش می شد نپرسید

ولی باید بپرسم تا نشود بغض فرو مانده در گلو

خدایا چرا؟

 

پینوشت: چهارشنبه مورخ 90/8/18 ساعت 12:30 بیمارستان قدس


 
شوربا!!!!!!
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤  کلمات کلیدی: من و تو ، کتاب ، سفر

 

کاش می شـــــد عاشقی فردا نداشت

این همه چـــــــــــــون و چرا،اما نداشت

کاش می شـد روی هر سنگی نوشت

"کاش،کـــــــــاش دنیا آدم تنها نداشت"

 

 سلام به همه دوستان گلمبغل

اول اینکه نمی دونم چرا یکهوئی دلم خواست که این دوبیتی رو اینجا بذارم.البته بگم ها این قضیه اصلا" ربطی به اون خانوم چینی نداره ها یکهو فکرهای بد بد نکنیدهاچشمک

دوم اینکه اونهائی که مطلب "من و محبوبم" رو خوندن می دونن که من حسابی عاشق کتاب و کتابخونی ام و از میان تمامی محبوبهائی که دور و برم رو گرفتن و دارن برام سر و دست میشکونن کتابخونه ام رو به عنوان محبوبم انتخاب کرده ام.

"گشته ام در جهان و آخر کار                دلبری برگزیده ام که مپرس"

این رو گفتم تا هم یه اخطاری به بعضی ها بدم هم اینکه یه کتاب خوب رو برای خوندن بهتون معرفی کنم.کتابی به اسم " آفتاب پرست نازنین " نوشته " آقای محمدرضا کاتب ".

موضوع کتاب یه جورهائی به جنگ ربط داره ولی نه اینکه تم اصلی داستان جنگی باشه بلکه موضوع جنگ در حاشیه قرار گرفته و موضوع اصلی داستان حوادث در کنار جنگ است.

کتاب برای اولین بار در پائیز 1388 چاپ گردیده و چاپ دوم آن نیز در سال 1389 توسط انتشارات هیلا روانه بازار گردیده است.

نحو نگارش داستان به صورت کاملا" عامیانه بوده و جملاتی که توسط راوی بیان می شه کاملا" منطبق با گفتار روزانه ما ایرانی ها است.

به عنوان کسی که مدتی طولانی با کتاب و کتابخونی سر و کار دارم خوندن این کتاب 285 صفحه ای رو به شما توصیه می کنم.مطمئن باشید که من به شما جنس بد معرفی نمی کنم.

 سوم اینکه پارسال همین موقعه ها ما رفتیم به یک جشنواره ای که بعدا" که در موردش نوشتیم کلی خاطرخواه پیدا کرد.البته بماند از اینکه بعضی ها هم که بهشون خبر جشنواره رو ندادیم کلی نفرینمون کردن که البته شکر خدا کارگر نیفتاد و ما کما فی السابق صحیح و سالم باقی موندیم.

بعله درست حدس زدید.جشنواره "انار یاقوت بهشت"

حالا اومدم خبر بدم که امسال از تاریخ 26 مهر الی 5 آبان این جشنواره دوباره در فرهنگسرای اشراق برپا می شه.امیدوارم که وقت کنید و از این جشنواره بازدید کنید و البته بتونید انارهای خوبی رو شکار ببخشید بخرید.

پس با این اطلاع رسانی از من رفع تکلیف شد.دیگه خود دانید که بروید یا نه!پس آهای اونهائی که دیر باخبر می شید لطفا" هر گونه لعن و نفرین پشت سر من و آباء و اجدادم ممنوع!!!!!تعجب


 
من و محبوبم
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٢  کلمات کلیدی: من و تو

سلام سلام 100 تا سلام!!!!

خوبید؟خوشید؟سلامتید؟

خانوم ها آقایون خواهش می کنم اصلا" هول نشید.قصد ندارم تا کسی رو بهتون معرفی کنم.در واقع این محبوب من با اون محبوبی که شما الان دارید تو ذهنتون بهش فکر می کنید(لطفا" نیشها بسته نیشخند) کلی فرق فکوله!

عرض کنم خدمت تون که حتما" شما هم مثل من توی اطاقتون یه چیزی رو دارید که خیلی دوسش دارید و همیشه دلتون ضعف می ره براش.

این دفعه می خوام این باارزشترین شیء توی اطاقم رو بهتون معرفی کنم.

خانوم ها آقایون این شما و این هم کتابخانه من!!!!!

گاهی وقت ها می آم میشینم جلوی کتابخونه ام و زل می زنم بهش.یه نگاهی به کتابهای داخلش میندازم و بیشتر وقتها چشمهام روی یه کتابی قفل می شه.برش می دارم و چند صفحه آخرش رو می خونم تا یادم بیاد کتاب رو کی خونده ام و پایانش چی شده!!!

به هر حال من و این محبوبم عالمی داریم برای خودمون!!!!

راستی دوستای گلم.شما چطور؟چه شی ای تو اطافتون حالا تو خونه یا تو محل کارتون هست که قصه اش شبیه قصه من و محبوبم است.خوشحال می شم اگر بهم بگید به خصوص دوستانی که وبلاگ دارن اگه شد عکس محبوبشون رو تو وبلاگشون بزارن!!!!!!

خرده فرمایشات یک : ببخشید اگر این بار غیبتم طولانی شد.راستش یه خورده گرفتاری پیش اومده بود که البته با عنایت خدای مهربونم ختم به خیر شد.

خرده فرمایشات دو : سایت خیلی خزی داری  
سعی کن اول بفهمی چی میگذاری بعد بگذاری چون الان نفهمیدی چی گذاشتی.این طوری سایتت خز نمیشود.قهقهه

راستش این عین نظرات یکی از بازدیدکنندگان وبلاگم در خصوص پست " دو دونه ها " است.راستش هر چی به این عقل ناقصم فشار اوردم نتونستم معنی این جملات قصار رو بفهمم.خوشحال می شم اگه دوستان مهربونم تو این مورد کمکم کنن.راستی کی می دونه "خز" یعنی چی؟


 
تک سکانس
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۳  کلمات کلیدی: من و تو

  بدون شک میان فیلم ها و سریالهای بیشماری که می بینیم هستند صحنه هائی که برای همیشه به خاطر می سپاریم.صحنه هائی که در ذهن ما باقی مانده و همیشه به یاد ما می مانند.اغلب یه حسی با این صحنه ها داریم و با به یاد آوردن آنها ممکنه یاد کسی یا جائی بیفتیم.این برای من سوال شده که توی این همه فیلم و سریال چه صحنه یا صحنه هائی است که در ذهن دوستان گلم ثبت شده.البته اگه فضولی نباشه که بدونم.

برای اینکه این بار هم رعایت بازی جوانمردانه رو کرده باشم،ابتدا خودم به این سوال پاسخ می دم.فکر می کنم تقریبا" همه ما فیلم "مادر" ساخته زیبای مرحوم "علی حاتمی" رو دیده باشیم.در اوایل فیلم صحنه ای وجود دارد که صدای در زدن می آید.وقتی که در باز می شود مادر خانواده ( با بازی مرحومه رقیه چهره آزاد ) به داخل وارد می شود و پس از آن غلامرضا یا به قولی سنجد (با بازی درخشان اکبر عبدی ) در حالی که در را باز می کند چادر از سر مادر می کشد و آن را بو می کند.

این صحنه زیبا که با یک موسیقی زیباتر همراه می شود،صحنه ای است که همیشه در ذهم من باقی مانده است و تا ابدیت آن را فراموش نخواهم کرد.

شما چطور دوستای گلم.چه صحنه ای است که در ذهن شما حک شده و همیشه با شماست.خوشحال می شم اگر نظرتون رو بگید.

 

پینوشت یک : در آستانه شبهای عاشقی و راز و نیاز قرار داریم.از شما دوستان عزیزتر از جانم درخواست می کنم من و بیمار گرامی من رو از دعای خیرتون محروم نکنید.  

پینوشت دو : ببخشید اگر کیفیت عکس پائین است.مجبور بودم فیلم رو روی سیستم پخش کنم.بعد از این سکانس با نرم افزار عکس بگیرم.بعد سایز عکس رو کوچیک کنم.این شد که عکس کیفیت خوبی نداره که باز هم معذرت می خوام.


 
یا ارحم الراحمین
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٤  کلمات کلیدی: من و تو

سلام.

حال دل این روزها هیچ خوب نیست.

دوستای گلم.برای بانوئی که بسیار بسیار برام عزیزه و این روزها در بستر بیماری،حسابی دعا

کنید.


 
هدیه زندگی
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٦  کلمات کلیدی: من و تو

                                                           

به نظر من نعمت زندگی بزرگترین نعمتی است که از سوی خدای مهربون به انسانها عطاء شده است.زندگی و میل به زنده ماندن به حد فراوان در میان همه انسانها وجود دارد و به جرات می توان گفت هیچ انسانی نیست که نخواهد تا ابد زنده بماند.

از سوی دیگر همیشه به ما گفته شده است که مرگ و زندگی در دست آن قادر متعال است،اوست که می دهد و می گیرد که البته همین طور هم هست.ولی اکنون مدتهاست که یک سوال ذهن مرا فرا گرفته است.اگر روزی این حق بر انسانها قائل شود که می توانند بقیه عمر خود را بر هر کسی که مایل هستند،ببخشند،آنگاه پاسخ ما چه خواهد بود.

خود به عنوان اولین پاسخ دهنده می گویم:اگر مادرم بود،من کسی را لایق تر از او نمی دانستم که بقیه عمرم را به او ببخشم که این کمترین هدیه در برابر دریای محبت اوست ولی اکنون که او آسمانی است،با احترام به تصمیم پدر بزرگوارم،اگر می شد بقیه عمرم را به سه خواهرم می بخشیدم که هر سه از جان برایم عزیزتر هستند.

راستی پاسخ شما به این سوال چه خواهد بود؟


 
چی می خواستیم چی شد!!!
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۳  کلمات کلیدی: من و تو

 

 

یادش به خیر.بچه که بودیم هر کسی ازمون سوال می کرد که دوست داری در آینده چی کاره بشی بدون هیچ فکر کردنی سریع می گفتیم دکتر یا خلبان.فکر می کردیم تمام شغلهای دنیا فقط خلاصه می شن به دکتری و خلبانی.(البته بماند که یکبار توی انشاء کلاس پنجم ابتدائی "که دوست دارید در آینده چه کاره بشوید؟" نوشتم "من دوست دارم در آینده یک شیرینی فروشی بزرگ داشته باشم" و بیچاره آقای معلم که مونده بود چطوری شاگرد اول کلاس و شاگرد دوم مدرسه می خواد شیرینی فروشی باز کنه.سوال)

بزرگتر که شدیم دیدیم که نه بابا شغلهای دیگه ای هم هستن که می شه بهشون فکر کرد و از اونجا بود که کم کم فکر کردن در مورد سایر شغلها هم اومد به کله هامون.

راستش چند روز پیش داشتم یه مطلبی رو توی وبلاگی می خوندم یه دفعه فکری به ذهنم رسید.گفتم توی وبلاگم بنویسم شاید بد نباشه.

راستش دوست دارم بدونم که دوست داشتیم چه کاره بشیم و حالا کارمون چی هست.

برای اینکه قواعد بازی جوانمردانه رو هم رعایت کرده باشم اول از خودم شروع می کنم.از زمانی که خودم رو بزرگ فرض کردم و برای شغل آینده ام نقشه کشیدم دوست داشتم باستان شناس بشم ولی خب نشد و الان مهندس کامپیوتر هستم.

حالا نوبت شماست که بگید دوست داشتید چه کاره بشید و الان چه کاره هستید.

منتظر نظرهای شما دوستای عزیزم هستم.

خرده فرمایشات : از همه دوستانی که زحمت می کشن و از اون یکی وبلاگم دیدن نـــــــمی کنن!!!!ناراحت صمیمانه تشکر !!!!! می کنم.