آرزوی باران خورده

 

 

فصل احـــــساس من و تو چه زود پایان شد

تو نبودی و سکـــــــــــــوت زمزمه باران شد

من و تنهائی و صد خاطــــــــره مانده به جا

چه کنم,خانه عشق بی نفست ویران شد

 

 

تمام سهم من از تو،حسرتی شد که در دلم ماند.

/ 11 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
amine

چه نوشته ي پر دردي..

ساراخانم

آخی .. غم رو تو نوشته هات حس میکنم ... ولی چه کاری میشه برای یک دوست خوب غمگین انجام داد؟؟ امیدوارم گذشت زمان ردپای غم را از دلت بشوید و ببرد

سمیرا

دوست خوبم اگر دل آدمها را زیر و رو کنی بیشترشان حسرتی مانده به دل دارند رسم دنیا این است [گل]

عسل

حسرت...مثل آتش میسوزاند تمام وجود آدمی را

می آیی عاشق می كنی محو می شوی تا فراموشت می كنم دوباره می آیی تازه می كنی خاطرات را محو می شوی به راستی كه سراب از تو با ثبات تر است!!![خنثی]

میــــــشِه تَـــنهایی بــ ــازی کَــرد میـــشِه تَـــنهایی خـــَندیـد میــــــشِه تَـــنهایی ســَفَر کـــَرد ولـــی خـــِیلی ســـَختِه تـــَنهایی... تـــــَنهایی رو تَـــحـــَمُل کـــــَرد...........

هستی

سلام مهربون ممنون از حضوره گرمتون روح همه ی مادرهای عزیز شاد[گل]

نیلوفری

از رها کردن نترس.هيچ کس نميتواند چيزي که مال توست را از تو بگيرد و تمام دنيا نميتوانند چيزي که مال تو نيست را برايت حفظ کنند.[قلب][پلک]

Roya s.b

همیشه چوب ســــــــــــوختنی نیست ... خــــــوردنی هم هست ما گاهی چوبِ ســــــــــادگیمون رو میــــــــــــخوریم

عیدانه

می نویسم: ” د ی د ا ر” تو اگر بی من و دلتنگ منی ... یک به یک فاصله ها را بردار... وبلاگ قشنگی دارین. منتظر قدوم سبزتان هستم